id
int64
1.12k
1,000k
poem
stringlengths
1
1.26k
poet
stringclasses
203 values
cat
stringlengths
2
112
text
stringlengths
7
109k
542,085
خاموشانه
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
من در صدف تنها با دانه ای باران پیوسته می ایمختم پندار مروارید بودن را غافل که خاموشانه می خشکد در پشت دیوار دلم دریا
542,086
یادگار
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
ای عطر ریخته عطر گریخته دل عطر دان خالی و پر انتظار توست غم یادگار توست
542,087
طبیعت نیمه جان
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
ماه غمناک راه نمناک ماهی قرمز افتاده بر خاک
542,088
افسوس
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
باران می بارد باران باران فراوان دریا در جوش جنگل خاموش نیست کسی پیدا در راه بیابان با من اندوه با گل اندوه با همه اندوهی همچون مه پیچان می خواهم حرفی گفتن می خواهم راهی جستن اندر غم یاران افسوس که نقشم را بر پنجره می شوید باران صحرا غمگین دریا لبریز جنگل گریان
542,089
موج
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
شناور سوی ساحل های ناپیدا دو موج رهگذر بودیم دو موج همسفر بودیم گریز ما نیاز ما نشیب ما فراز ما شتاب شاد ما با هم تلاش پاک ما توام چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا شبی در گردبادی تند روی قله خیزاب رها شد او ز آغوشم جدا ماندم ز دامانش گسست و ریخت مروارید بی پیوند مان بر آب از آن پس در پی همزاد ناپیدا بر این دریای بی خورشید که روزی شب چراغش بود و می تابید به هر ره می دوم نالان به هر سو می دوم تنها
542,090
اسیر
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
کسی در انتظار او نبود دلی برای او نمی تپید نگاه هیچ کس به خودش دلی به روی او نمی نشست هراس خورده بود و مات درون حلقه نگاههای ناشناس بی پناه هوای سرد سوز می خلید و پاره های جامه اش به جان او و دشنه ای نهفته می برید تکه تکه از توان او هنوز نارسیده کال بود جوانکی هنوز خردسال بود به او نگاه می کنم به من نگاه می کند و هر دو آه می کشیم چه دشمنی میان ما است؟ عدوی راستین ما همان یگانه غول سود و زر در کمین توده هاست اسیر بی نوا برادری غریب مانده و گم است رها و بسته هر چه هست یکی ز خیل بی شمار مردم است
542,091
شهادت شمع
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
قطره قطره مردن و شب جمع را به سحر آوردن روشنانه زیستن خاموشانه مردن مردن با لبخند و پایان بخشیدن به دود تردیدی تاریخی بودن یا نبودن
542,092
شاعر
سیاوش کسرایی
تراشه های تبر
وقتی که چتر ترس گشوده ست روی شهر و دلهره است آنکه به در می زند مدام نازک تراش خورده ترین طبع آدمی شاعر آیینه وجود چه تصویر افکند ؟ از خیل زندگان وقتی گرسنگی است که فریاد می کشد مادر! من نان می خواهم شاعر گرسنه روح ترین گرسنگان در کوچه های فقر چه بانگی برآورد ؟ وقتی که بوسه مزه باروت می دهد و جنگ جنگ جنگ سیراب می کند مزارع بی ماهتاب را از جویبار خون شاعر که جنگجوی ترین فردی آدمی است چه جنگی به پا کند ؟ وقتی که دست خسته آزادی روز نجات را خط می کشد هماره به دیوار حبس خویش شاعر آزادتر خلایق باید چه حک کند بر گرده زمان ای دوست داشتن پنهان ترین بهار آتش بکش زبانه بکش گل کن عاقبت باشد به بوی تو بار دگر صبورترین مرغ این جهان آواز برکند
542,093
بر تخت عمل
سیاوش کسرایی
خانگی
زبده جراحان قلبم را جراحی کردند به تیغ دشمنم بودند یا دوست بماند به کنار تیغ می هشتند در قلب من و با خونم علم را رونق بی فایده می بخشیدند قلب من از گزش تیغ به هم می پیچید و دل من می شد دست به دست من به هر سو که نگه می کردم می دیدم روی مهتابی ها ایوانها با چه حرص و ولعی قلبم را می جویدند برادرهایم وز ته حنجره پاره و خونینم دشمن می خواند غزلی در ره بیداد برای عشاق و منش تحسین می کردم با گوشه چشم این صدا ها نه صدای من بود و نه چندان دور از آوازم و من سرگردان در به در در پی آن نغمه سرا بلبلب پر ریخته می گردیدم پرسشی چون مرغی سرکنده می زند پر پر در برزن و کوی ولی این جا همه از حرف زدن می ترسند هر کسی می ترسد نه که نان نامش را یک سره از روی زین پاک کند و شگفتا که در این شام بلند که سراپرده شب را به گچ اندود نمایند چو روز هر که حتی از خود می ترسد و چنین است که هر نیمه شب آینه ها می شکنند قلب من می گیرد قلب من می گیرد روز بیداری گلهای به غم خفته ما در گلدان روز برخاستن بانگ از بام روز آغوش گشودن های پنجره ها روز رنگین شدن پوشش ها خون آن چلچله پیک بهار بر در و پیکر این شهر شتک زد بی گاه دل من چون مرغی در قفسی تنگی کرد چه کسی باید زین پس لب ایوان شما لانه ای از گل و خاشاک کند تا بدانید بهار آمده است ؟ همه خرسند بدانیم که آبی برسانیم به مرغان قفس غافل از آن که همه سینه سپیدان بهار خال گلگون بر قلب مرگ را مهمانی پیش رسند قلب من در ورق تقویمی می چکد و می خشکد من چه کردم به شما جز که این سرخ گلابی را با مهر شما کندم و سپردم به شما تا که دندانهاتان را گه افشردن در پیکر آن به سفیدی همچون برف کند ؟ چه کنم گر که مرا باغ گلابی های قرمز نیست ؟ شادی ای میوه نوبر در شهر محنت ای میوه ارزان گشته من تهی دستم بهر چه به بازار ایم؟ سایه ای می اید سایه ای می گذرد سایه ها گرد سرم پچ پچه کنمی چرخند می کند خون ز یکی حفره قلبم سرریز سایه ها آواز غمزده ای می خوانند تو هم ای شعر مدد گر نکنی بند از این بانگ عصب سوز کجا بگشایم ؟ وین همه ایمان را که نمی گنجد درمذهب این بی مهران با چه اندیشه ‌آرامی بخشی بنشانم در خویش؟ آه بوددایی هم نیستم آخر کهشبی بالی از آتش بر شانه خود نصب کنم و به سیمایی سنگی بی درد در پی لبخندی جاویدان رستگارانه از این غمکده پروازکنم عشق هامان کوچک کینه هامان اندک دست هامان مومی قلب هامان کوکی من در این شهر عروسک به چه کس روی کنم ؟ پای گهواره خالی همه مان مادرانی شده ایم که یکی یک دانه طفل اندیشه خود را شب و روز جامه جشن عروسی به عبث می پوشیم دست ها در کار است و خموشانه بر گردنه های قلبم چرخ ارابه سنگین زمان می گذرد کارد می برد پنس می گیرد نبض ها می جهد از تندی خون دست ها درکار است دست از دوستی و پرچم و پیغام تهی است دست بر کاغذ کج می رود و می اید دست دستانت را می بندد دست با تجربه در قلب تو می کارد تیغ دست در پیرهن زیر زنان می پوید دست النگوی طلا می جوید دست عشرت طلب و هر جایی است دست من با سردی دست مرا می گیرد وین نه من تنها هستم به چنین تنهایی گل یخ نیز ندیده است بهاری را در پیرامون می خلد سردی تیغی در من مرگ را آینه می گیرد قلبم بی ترس زندگی را می پوید چو گلی خشکیده مرگ را دیدم در گورستان پیر و دو تا و به راهی دیگر زندگی را دیدم با سبد گل های پژمرده که نمی داند پشیزی پی یک دسته گلش رهگذری وز بر هر دو گذشتم خاموش و رها کردم از بام بلند بادبادک ها را که به دنباله رقصنده شان در ره باد حلقه حسرت من بود که آویخته بود قلب من گلدان سرخ بلور و در آن دستانی که برای زدن پیوندی شاخ گلی می جویند عشق امروزه کجا می پلکد ؟ با که دارد بر خورد ؟ چه کلامی دل او را به تپش می آرد ؟ دور از آن خانه رویایی شعر و تصنیف و نمایش های بیهوده راستی عشق کجا مسکن دارد درشهر ؟ ناشناسی به در قلبم سر می کبود می خراشد ناخن بانگ بر می دارد تا نکندم ازجا گل میخ قلبت را این در کهنه به رویم بگشا مهمانم زندگی بی من و تو تازه نفس می گذرد می دانی ؟ تپه چون طالبی کال برش می گیرد راه ها رشدکنان ریشه به هر دهکده می افشانند آهن از سنگ برون می اید جنگل وار خانه ها می رویند از کف دست خالی بزم دانایی ها را امروز بحر پیمانه بی مقدار است اوج انسان را بر عرش خدا پله می گردد ماه کوره ها می تابند شعله ها می پیچند و به هر جان کندن بد یا خوب نان سر سفره ما هر دو فراهم شده است در چنین مهمانی که کسی را با ما کاری نیست و ندارد چشمی برقی از دیدن ما از چه دعوت شده ایم ؟ شربتی نوش کنیم ؟ یا که سیگاری دود ؟ هر که سرگرم رسانیدن فرمانی هست خیل مطرب هاهم حتی بر شادی ما مامورند این جهان تنگ است بهر من و تو ؟ یا که چشم و دل ما تنگی دارد به جهان ؟ فرصتی نیست در این هنگامه که پذیرای پسند کج ما باشد کس یا رسیاندین فرمانی را گامی پیش یا که در کوچه تنهایی ها پرسه زدن من به خود می گویم آٍمانها ی رفاقت ابری است اختر راهنما پنهان است با چه ره جویم این جا من در روی زمین ؟ جز به دستانم ؟ این راست و چپ ؟ زورقی هستم بی پیوندی با ساحل و به دریایی وحشی درگیر بایدم راه به پاروهای خویش برید به سوی کودکی ام می تابد قلبم هم چون گل سرخ که تماشا را در آینه گون آب زلال سر فرو می آرد یاد دارم به یکی روز لب نهر کرج که پلش از سیلی پیچان ویران شده بود پیرمردی مردم را همه از خرد و بزرگ حمل می کرد ز سویی به دگر سو بر پشت هر کسی از راهی آمده بود و به راه دلخواهش می رفت مبدا و مقصد مردم را او کار نداشت پیر مرد آن جا پل بود و یک پول سیاه قلب من می کند از شط عروقم امداد قلب من گسترشی می گیرد قلب من اینک بندر گاهی است که در آن شادی و غم زورق سرگردانند من بر این راه که پایانش مه پوشیده است و پل پشت سرم را سیلی پیچان ویران کرده است و در این شب که بلند است صدای دشمن و صداهای بلند رونقی دارد در خاموشی تا نگه دارم ایمانم را و نترسم از تنهایی ها تا مرا وهم بیابان نکشد در ظلمات تا که شاید به جوابی برسم می دهم بانگ دلم را پرواز غزلی می خوانم در عشاق هر که هستم من و هر جا بروم گر به پاییز بیندیشم یا دانه روینده جو گر پدر باشم یا مردی تنها در خویش باز بر تخت عمل زبده جراحان بی رحم و عبوس تا ببخشند به علم رونق و وسعت بی سابفه ای بی سوالی از من می شکافند مرا سینه به تیغ و برون می آرند از بدنم سهم فردای برادرهایم خورشیدی خون آلود
542,094
زمین کال
سیاوش کسرایی
خانگی
این نکته نغز گفت به ره پیر روستا چون تلخ و تیره دید رفیق مرا ز من هر گاو گاه شخم چون کال ایدش زمین بی راه می زند همراه خویش را با شاخ های کین
542,095
با برافروختن کبریتی
سیاوش کسرایی
خانگی
همه جا صحبت اوست وین غم انگیز که او زیر چشم همه چون اشک درشتی تنهاست سخت تنها چو امید که نمی بیند دل ها را دیگر با خویش در خیابان و در خانه و در جان تنها در نوشتن تنها و در اندیشیدن بعد از آن شب که چراغش را توفان بشکست همچو ماری که ستون فقراتش را بیل ماند از راه و دریغ هر چه با ماندن او از ره ماند یاد در جانش زهر مزه در کامش گس جاده ها درچشمش بن بسته آسمان سنگی یک پارچه کور در دلش گر طلب چیزی هست دست او چیزی دیگر جوید پای نافرمانش راهی دیگر پوید متلاشی در خویش و پرکنده نگاه همگان جمع در او گر چو خاکستر پخشی است به راه گنج آتش در اوست نان از او آب از اوست برکت خانه از اوست همه روشنی بال فرو برده در اوست پیش پا را نتوان دید جهان تاریک است ای برادر که از این کوچه دل تنگ گذر داری تند به درنگی به بر افروختن کبریتی می شناسی او را از شباهت هایش از نگاهش که غروب همه عالم در اوست از لب خونینش وز انگشتان ملتمسش که به قاپیدن پروانه یک شعله درنگ آورده است دست بر دامنت او را مددی باید کرد ای برادر به برافروختن کبریتی
542,096
رشد
سیاوش کسرایی
خانگی
ما را سر گلیم نشاندند وز ابتدا گفتند پا درازتر از آن مبادتان آن روز این گلیم بر ما چو باغ بود بر ما چو بیشه بود بر ما زمین بی بدلی بود کاندر آن کاخ شگفت خردی ما سر کشیده بود آری بر این سیاه گلیمی که یک زمان آن را به نام بخت به ما هدیه کرده اند ما شاد بوده ایم در جست و خیز و بازی خود تا کناره ها آزاد بوده ایم بیرون از این گلیم کسان گرم کار خویش وندر میانه ما غافل ز هست و نیست سر گرم پای کوبی و فریاد بوده ایم اینک براین گلیم ما کودکان غافل دیروزه نیستیم برما بسی زمان هر چند بی شتاب و دل آزار رفته است آری بر این گلیم ما رشد کرده ایم ما قد کشیده ایم ما ریشه برده ایم به خاک سیاه و سخت وین بخت جامه بر تن ما کوته آمده است اینک شما کسان خیزید چاره را تا نشکنیم زیر قدم باغ فرشتان بر راه ما گلیم زمان را بگسترید
542,097
سازندگی
سیاوش کسرایی
خانگی
دست ها چنگک چفت افتاده بر ابزار بازوان مفتولی تابیده و بدن ها ز عرق مفرغ شبنم خورده هفتمین مرتبه خانه رویارو را در دل پنجره ام می سازند از سر صبح بلند است صداهای کلنگ و سقوط آهن بر آهن و فرود آمدن آجرها و کمی دیرتر آواز کسی از سر بام این سحر خیز تران از دم صبح با چنین شور و خروش می برند از سر من خواب ولی کم کمک کاخ بلندی را می پردازند
542,098
سیاهه
سیاوش کسرایی
خانگی
نان به یک نرخ نمی ماند در این بازار آدمی نیز به یک ارج و بها در جوانی پدرم سنگک یک من یک شاهی بر خوانش بود و چه شب ها که به شوق پاسداری می داد بر در مجلس شورا تا صبح تا که مشروطه نیفتد به کف استبداد و سرانجام ز خونی که روان شد بر خاک ساقه خشک پر رنگین داد پدرم یک تن از جوخه آزادی بود آفرین بود بسی بر پدرم پس یک چند از آن دوره پر شور و خروش مزد پیروزی ها را پدرم پهن می کرد به حوض خانه بساطی رنگین گوش می داد به آواز قمر و به تار درویش و به نقل و سخن یک دو سه تن از احباب و گوارای وجود گلویی تر می کرد و چنین شد که گل تنهای آزادی گل نو ریشه بی حرمت و پاس توی گلدان بلورین به سر رف خشکید کم کمک دور شد از ره پدرم پدرم یک تن از جمله بی راهان شد شرم بادا نفرین پیر مرد اینک با پایی سست و به دستی لرزان می خرد سنگک را شخصا هر یک دانه چار ریال نان به یک نرخ نمی ماند در این بازار آدمی نیز به یک ارج و بها و نمی گردد تنها این بسیار فنون چرخ و فلک می گردد دوست می گردد دشمن با تو وز نیازی دشمن کینه بگذاشته می گردد دوست کیست کدبانوی این خانه که هر روز از نو به حساب عمل ما برسد گل سرما بزند یا سر ما بزند بر گل دار ؟
542,099
چاقو تیز کن
سیاوش کسرایی
خانگی
در عصرهای دلگشای ماه اسفند وقتی که کم کم از نفس می رفت سرما می آمد از دور لبخنده بر لب چرخاک سمباده بر دوش ما بچه ها می خواستیمش با او نوید عید می آمد به خانه درها به آوازش یکایک باز می شد نان می گرفت و کارد ها را تیز می کرد برق از میان دست او فواره می زد او ابتدای جنبشی در خانه ها بود روبیدن گرد از گلیم و فرش و قالی جمع آوری مس و تس هایی که باید پاک می شد گندم که در هرگوشه کم کم سبز می گشت گویا پرستو هم پس از او می آمد و بر طاق هشتی لانه می زد ما در غروب کوچه های خاک خورده سرگرم نوبر بستنی بودیم غافل کو بی خبر چون آفتاب از دست می رفت در خانه هامان اینک مهیاست هم کاردهای کند و هم نان ها به انبان ای عصرهای دلگشای ماه اسفند
542,100
خنده
سیاوش کسرایی
خانگی
تو چه خوش می خندی تو چه آسان و چه راحت می خندی ای مرد تو چنان می خندی که من آن کرم زده دندان را در دهنت می بینم هم چنین می بینم که تکان می دهدت خنده بگسسته عنان و تنت با همه فربهیش میلرزد ای به هر آینه افتاده و تکرار شده دو شده ده شده صد نهصد ....و بسیار شده تو چه می بینی ‌ایا در من سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من منم اینک مردی زخم به تن آرزوهای بلندش همه گردیده هوار نه فرومانده به گل نه برافراخته قد گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است نه برافروختن مشعل خورشید به شب این مرا دردی پیچاننده است و تو می خندی بر تابم و می لرزاند گریه مرا
542,101
حکایت مردی که نه می گفت
سیاوش کسرایی
خانگی
ود در کشور افسانه کسی شهره در نه گفتن نام می خواهی ؟ نه کام می جویی ؟ نه تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه مذهب ما را می دانی ؟ نه خط ما می خوانی ایا ؟ نه نه ‚به هر بانگ که بر پا می شد نه ‚به هر سر که فرو می آمد نه ‚به هر جام که بالا می رفت نه ‚به هر نکته که تحسین می شد نه ‚به هر سکه که رایج می گشت روزی آیینه به دستش دادند می شناسی او را ؟ آه آری خود اوست می شناسم او را گفته شد دیوانه است سنگسارش کردند
542,102
شبنم و آه
سیاوش کسرایی
خانگی
ای گلهای فراموشی باغ مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد داس به دست و گلی چون لبخند می برد از بر ما سبب این بود آری راه را گر گره افتاده به پای باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست آب را اشک اگر آمد در چشم زلال گل یخ را پرها ریخت اگر در تک روزی آری روشنایی می مرد شبنمی با همه جان می شد آه اختران را با هم پچ پچی بود شب پیش که می دیدم من ابرها با تشویش هودجی را در تاریکی ها می بردند و دعاهایی چون شعله و دود از نهانگاه زمین بر می شد شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر می داشت زشتی از بند رها می گردید دختر عاصی و زیبای گناه ماند با سنگ صبورش تنها او نخواهد آمد او نخواهد آمد اینک آن آوازی است که بیابان را در بر دارد او نخواهد آمد عطر تنهایی دارد با خویش همره قافله شاد بهار که به دروازه رسیده است کنون او نخواهد آمد و در این بزم که چتری زده یادش بر ما باده ای نیست که بتواند شستن از یاد داغ این سرخ ترینن گل فریاد کودکی را که در این مه سوی صحرا رفته است تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان یا که بر گیرد پروانه رنگینی از بیشه غم با چه نقل سخنی بفریبیمش ایا بکشانیمش تا آبادی ؟ پای گهواره خالی چه عبث خواهد بود پس از این لالایی خواب او سنگین است و شما ای همه مرغان جهان در غوغا آزادید شعر در پنجه مهتابی گریه سر داد و غریبانه نشست
542,103
کلید ها
سیاوش کسرایی
خانگی
نا خوانده میهمان اینک ز گرد راه رسیده است و از قضا دسته کلید مادر من گمشده است باز در خانه های و هوی است نه گل به روی میز نه خاک و خل ز درگه و دیوار روفته است در گنجه مانده شربت و نقل و گلابدان قفل است گنجه ها هر کس به حاجتی بگرفته راه خانه همسایه ای به پیش بیهوده می دوند بیهوده می روند ز دالان به پشت بام بیهوده می کنند به هم چهره ها دژم بیهوده می زنند به هم حرف ها درشت چشمت کجاست مادراک بی حواس من آخر کلیدها آویز حلقه های النگوی دست توست
542,104
خانگی
سیاوش کسرایی
خانگی
استخوان هایی از سفره رنگارنگش که به سوی ما پرتاب شده باوفامان کرده است چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم که اتو دار شلوار سفیدش هر روز برق دارد کفشش و به دستان پر انگشتری اوست مدام بافته شلاقی چرمین و دسته طلا خیز می گیریم که گاه و به او حمله کنان پارس بر می داریم ما ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم راست این است که ما خانگی او شده ایم لوس و شکلک ساز و دست آموز و در این خیل که در مطبخ او می لولند جان آزادی با خوی بیابانی نیست سگ رامی شده ایم گرگ هاری باید
542,105
تاریکی درتاریکی
سیاوش کسرایی
خانگی
زنهای چادری چون گله ای پرنده کور سیاه فام بر گرد گور تازه نشستند و نوک زدند یک بارخ شیونی بگشوده بال تیز پر پر زنان به ککل کاج کهن نشست آن گاه ناله ها بر آسمان آبی این ساحت فقیر یک ریز خط کشید چون شام در رسید و پرکنده شد گروه در مزرعی که بارور از مرگدانه بود تاریکی و سکوت به یک بستر آمدند
542,106
در تماشاگه پاییز
سیاوش کسرایی
خانگی
برگ ریزان همه خوبی هاست می بریم از هم پیوند قدیم می گریزیم از هم سبک و سوخته برگی شده ایم در کف باد هوا چرخنده از کران تا به کران سبزی و سرکشی سروری نیست وز گل یخ حتی اثری در بغل سنگی نیست این همه بی برگی ؟ این همه عریانی ؟ چه کسی باور داشت دل غافل اینک تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ
542,107
خانه انسان
سیاوش کسرایی
خانگی
آسمان لانه مرغ خیال و زمین خانه انسان است آسمان با همه بازی خالی است و زمین با همه تنگی ها پر
542,108
تاریخی
سیاوش کسرایی
خانگی
روی میدان بزرگ تلی از چشم فراهم گشته است چشم لغزان در اشک چشم غلتان در خون چشم بی ریشه و بند و پیوند چشم بی پلک و پناه تا فرو بنشیند خشم فرمانده فاتح از خلق که نکردند سری خم پی تسلیم بدو تلی از چشم کسان ساخته اند عبرت کوردلان دیده بانی نگران در ظلمت لاغر و تب زده و ترس آلود کوچه ها در دل شب متواری شده اند و نفس در سینه شهر آهنگ شمار قدم سربی شبگردان است راه هر بانگ به دستی بسته است راه هر دید به دیواری کور باز و بگشوده همان چشمانی است که فراهم شده بر میدانگاه و به مرداب سیاه پوش ماه چون بطی می کند آرام شنا
542,109
چه بگویم ؟
سیاوش کسرایی
خانگی
غصه نانم امان ببریده است و تو تکرار کنان آه از عشق هم آخر سخنی باید گفت چه بگویم از عشق ؟ من که صد در به ادب بگشودم و دو صد پند پدر وار مرا به سوی بیکاری سوقم داد به سوی بیعاری چه بگویم با عشق ؟ یک شماره تلفن که حروفش همه در دفتر من ساییده و نشان و نام صاحب آن زیر صدها خط درخواست ز هم پاشیده است
542,110
بچه کلاغ
سیاوش کسرایی
خانگی
غوغا ! غریو! جیغ راحت نمی نشینم فریاد می کنم آن بال و پر شکسته که بازیچه شما است فرزند من یگانه من کودک من است گر زشت گر سیا است راحت نمی نشینم فریاد می کنم این جا جنایتی است که با دستهای شاد پوشیده می شود یاری کنید ای همه قوم سیاه پوش پرپر زنان و ملتهب اینک من تا چشم کودکان شما را در آورم تا آسمان کنم به همه چشمها سیاه تا کودکم کلاغچه بستانم از شما اینک من اضطراب هزاران کلاغ زشت
542,111
شب می رود ز دست
سیاوش کسرایی
خانگی
مهتاب ناب و خلوتی پشت بامها با چتر یک دو کاج و مسجدی چو غول کمین کرده در سکوت و روح شهر خسته که در سایه ریزها خمیازه می کشد از دوش های خسته دیوار روبرو تا شاینه های کوفته چینه خراب بسیار رخت و جامه چو اشباح آدمی کت بسته با طناب در رهگذر باد رقص اسارتی را سرگرم گشته اند اینک نشسته خواب به ناخفته دیده ها هم پاسبان غنودهه به سکو کنار در هم طفل شیر خوار و پرستار خسته اش شب می رود ز دست کجایند دزدها ؟،
542,112
یک دو سه
سیاوش کسرایی
خانگی
یک قناری بر دست دو کبوتر بر بام و سه گنجشک به شاخ شمشاد هیچ پیوندیشان با هم نیست انفجار خطری همه مرغانی هستند رهایی جو بر بال هوا انفجار چه خطرهاست جهان می لرزد و تو تنها در خویش و شما تنها در خویش و شما تنها تنها در خویش و همه ما تنها
542,113
عمر کوتاه من و قرن و مرگ
سیاوش کسرایی
خانگی
من از مراسم تدفین خویش می ایم که تا نظاره کنم رونق تولد خویش کنار راه مرا یافتند خاک آلود درون دست چپم آفتابگردانی میان کتفم یک خنجر مرصع بود و خون گرم مرا در پیاده رو شب پیش به هم در آمده با شاش عابران یک جا نهال های جوان جرعه جرعه نوشیدند نهالهای کنار پیاده رو اما تمام شب نظری سوی من نیاوردند شدند شاپرکان شگرف اندیشه ز بیشه های خیالم رها و آواره کجا دوباره فراهم شوند و گرد ایند بهارهای بن خاک خفته می دانند تمام شب به زمین ماندم و به ره نگران و از فراز پریشیده موی من در باد شب شتابگری همچو اسب مست گریخت شکافت پهلوی دیوار قرن و قلعه قرن چو موم در بر آتش به خاک راه چکید میان پنجه غولی که سر کشید از خاک قد بلند عروس زمان عروسک شد همه مشایعت مرده را پذیرفتند که بود در دل تابوت رازی از همگان هزار چهره وحشت هزار گونه درد به سوگ من چه گروهی فراهم آمده بود نگاه کردم و دیدم که قفلهای گران دریچ های گه را به چشمشان بسته است دهان به ندبه ولی در دهان هیچ کدام و پا به زیر بدنها چو چرخ می چرخید و دستهای ورم آوریده همچو دو چشم به هر طرف پی چیزی نجسته می پویید به چهره ها همه تشویش ز آسمانها بود زمین تو گویی از سقف خویش می ترسید ولی توقف و گرما و تشنگی می کشت چه رفته بود ندانم که در تمامی شهر به جای سبز درختان چراغ قرمز بود به زیر دیده خورشید نیمروزی مرگ کشنده بود به تابوت تنگ و راه دراز زبان به شکوه گشودم که صحن گورستان چو جنگل تنکی از درخت آهن بود دلم به سینه چو یک دارکوب سرگردان به هر درخت درخت خاطره نوک با وداع می کوبید مرا به خاک نهادند همچو دانه سبز بود که دایه مرگم دوباره بار دهد چو ترمه و کفن از روی من کنار زدند به جای کالبد من زبان مردم بود زمانه ای است چو افسانه ها شگفت آلود که عمر مرگ چو عمر حیات کوتاه است به گرد من همه کودکان همبازی پی گرفتن پروانه ها شتابانند و من چو بیشه معصوم شاپرک خاموش به نوک خنجری کنون درون باغچه ام به کار کشتن یک آفتاب گردانم
542,114
قشو
سیاوش کسرایی
خانگی
بس در تلاش خواستن و رستن ساییده ام به راه این تازه کار دست از زبری زمین و زمان پینه بسته است از دستهای من مرغی پریده است دریغا که هیچ گاه عودت نمی کند بر دستهای من دردی ت نشسته است دریغا که هیچ گاه از آن نمی رود خشکید خون به شاخه انگشتهای من مانند فلز تیره دندانه دار را سردی نمی کشد گرمی نمی چشد رویینه پشت می پرد این روزگار را این است دست من دیگر به کار ناز و نوازش نمی رود نه نه نمی خزد به سر شانه های عاج واندر نشیب گیسوی لغزان نمی دود اما تو ! خسته خفته من !‌ شب به شب تو را تیمار می کنم دستم به کار توست سمند بلند یال روزیت عاقبت بالنده تر ز پیش بیدار می کنم
542,115
نوزاد
سیاوش کسرایی
خانگی
بعد از هجوم رعد که در پنجه می شکست دیوار داربست زمان را در آٍمان فریادهای آن زن بی تاب بینوا کم کم فرو نشست وین مژده ناگهان چون برق در محله ما بال و پر گرفت ایران زن عقیم آورد بچه ای روشن شد عاقبت امشب چراغ خانه آن مرد جوشکار در پهنه مشوش نیلاب آسمان فریاد کودکی چون غنچه ای سفید به باران سلام کرد
542,116
رفتگر
سیاوش کسرایی
خانگی
دیگر نه قامتی است اگر می رود به راه طرح مشوشی است چین خورده تابدار جاروب می کشد گویا که طرح خود را بر پرده غبار تصحیح می کند
542,117
یاد دوست
سیاوش کسرایی
خانگی
یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما یاری که در کشکش گردابهای غم او بود و دست بسته او دستگیر ما یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟ صبح است روی دوست چراغی از آفتاب او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما بس نقش ها زدند ولی روز آزمون یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟ روزی به سر نیامده شامی به پای خاست بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما آنان که لاف دایگی و مادری زدند خوردند خون ما و بریدند شیر ما آن جا که باغبان کمر سرو می زند و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما ای شط ره رونده تو آیینه ای بگیر بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت حالی بیاورید صبوری به پیر ما چون عقل را به گوشه میخانه باختیم عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما
542,118
ویتنامی دیگر
سیاوش کسرایی
خانگی
با آن همه سلاح با آن همه ستوه با آن همه گلوله که بر پیکر تو ریخت ارنستو این بار هم دروغ در آمد هلاک تو آنان که تند تند تو را خاک می کنند آنان که زهر خند به لب دست خویش را با گوشه های پرچم تو پاک می کنند که : دیگر تمام شد دنیا به کام شد تاریک طالعان تبه کار بی دلبند خامان غافل اند تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است تو زنده ای هنوز که باروت زنده است تو در درون هلهله های دلاوران تو در میان زمزمه دختران کوه در شعر و در شراب و شبیخون تو زنده ای آوازه خوان گذشت و لیکن ترانه اش گل می کند به دامنه کوهپایه ها خورشید های شب زده بیدار می شوند یک روز از کمینگه تاریک سایه ها مردی و یک تفنگ مردی و کولهباری از نان و از غرور آزاده ای گشاده جبین قامت استوار یک روز بر وزارت کوبا نشسته تند روز دگر به خون در سنگر بولیوی دور از دیار یار آه ای پلنگ قله آه ای عقاب اوج گر آفرین خلقی شایسته تو بود مرگی بدین بلندی بایسته تو بود آه ای بزرگ امید اینک که مرگ می بردت بر سمند خویش این گونه کامیاب این گونه پر شتاب گر آرزوی دیر رست را سراغ نیست در قلب ما بجوی آتش آهن ویرانگی و خشم در قلب ما ببین کهویتنام دیگری است
542,119
پیش از بیداری شهر
سیاوش کسرایی
خانگی
سنگ را می ترکاند سرما ولی آنان که ز سنگند سمج تر بر جا خیل بی کارانند کز دم صبح سر میدانگاه روز را منتظرند حرفشان با هم نیست هیچشان ماتم نیست روی یک دایره تنگ به هم می لولند و بخارات نفس هاشان گرم پیله ای می تند آنان را سست که به زنگ شتری می ریزد و شتهرها گذرانند شبح وار ز خلوتکده ای خالکوبی شده از نور چراغانی چند
542,120
سرود
سیاوش کسرایی
خانگی
آفتاب ایستاده در میان آسمان سایه را لبان تشنه زمین میکده است بر گیاه و سنگ و آدمی نیست سایبان دیگری غیر چتر زرد آفتاب روی خاک قاچ خورده آن چه سبز می شود ساقه های تشنگی است خشت ها و خانه ها است جوی ها نای های نغمه ساز غلغل آفرین گربههای مرده در گلو گرفته اند ور صدایی از کنار گوشه ها به پاست باد نیست خش خش زبان خشک و خاکی درختهاست در تمام شهر آب خواب چشمهای بازمانده شور قصه های تو به تو واژه لب نیامده پریده است ابرهای بی ثمر ابرهای دوره گرد در به در پرده می کشند روی زخم چشم شهر ای سرود چشمه سار ای نوای جاری و نهفته در عروق سرزمین من ای خروش انفجار در کدام گوشه بر کدام سنگ عاقبت می دهی شکاف با کدام نغمه چنگ خویش ساز می کنی ؟
542,121
یک ضرب
سیاوش کسرایی
خانگی
من به جرمی که چرا کبریتی گیراندم یا به یک لیوان آب تشنه کامان را مهمان کردم صورتم نقش پذیرنده سیلی گشته است سر هر رهگذر تاریکی تا به خود می پیچم سخت گریبان مرا می گیرند سر من می شکنند می درانند به تن جامه من و مرا از همه جا می رانند حیف من رفیقانم را کم دارم و ندارم من جز غیظ و غرور زیر این جامه سلاحی دیگر و کسان می دانند که مرا تنها وسط معرکه انداخته اند که در این مهلکه انداخته اند من به اندازه این جثه و جان من به اندازه این نا و نفس می توانم جنگید ولی این یک تنه جنگیدن ها کافی نیست نه نه کاری نیست من رفیقانم را کم دارم که سر هر گذری دیگر با اوباشانی دیگر دست در کار زد و خوردی خونین هستند و دم چاقوشان می برد سینه و تاریکی را با یک ضرب
542,122
ایینه را بیفکن
سیاوش کسرایی
خانگی
زیبای من گریستنت چیست ؟ زشت اگر نماید آیینه بر خطا است ایینه راست نیست آیینه ها نی اند دگر چشم نکته بین ایینه ها زبان خبر چینی اند و بس عریان مکن برابر آیینه راز خویش تا بر تو پرده ها ندرد پیش چشم کس بالای خود در آینه مشکن به های ها ی تصویر غم غمت را هر دم فزون کند گیسو به رخ میز و ز درد این چنین متاب دستی بر آر کاینه را واژگون کند آیینه را بیافکن تا رو به هم نهیم باشد به دست خویش مداوای هم کنیم وان دست را که آینه دار ملال توست زان پیش تر که مشت برآرد قلم کنیم ایینه می نماید اشک تو را به تو اما دری به روی درون می گشایدت ؟ ایینه حال را همه تصویر می کند فردای آرزو را کی می نمایدت ؟ زیبای من بگو دیگر بگو گریستنت چیست ؟ بیرون ز آینه ایا دمی هوای منت نیست ؟
542,123
شکار
سیاوش کسرایی
خانگی
پیکان سرخ ماهی کوچک می دوخت ابر پاره را با وصله آبی وز کاسه ای تا جاودان بی ته روح مرا چون سنگ سنگینی به گود آسمان می برد آن جا زمین گم بود آن جا زمان چون حبه قندی آب میگردید جان بود و بی مرگی پر بود و آزادی و پنجه های تیز خواهش های من در کار انگشت سرد ماهی کوچک انگشت خون آلود با یک برش نقش خیالم را درید از هم از سینه مجروح آب نیلگون می رفت دود کلاغان یک سره در چشم آتش مرده خورشید شب بود و من چون گربه ای نومید آرام در پاشویه های حوض می گشتم
542,124
ماه و دیوانه
سیاوش کسرایی
خانگی
از صدایی گنگ خواب شیرینم پرید از سر باز زندان بود و خاموشی و صدای گامهای پاسبانان بر فراز بام و تکاپوهای نامعلوم این هم حنجره من مرد دیوانه در میان روزن پر میله و مهتاب پیش تر رفتم با اشارات سر انگشتش ماه را می خواند و با من زیر لب می گفت گوش کن من کلیدی از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت و تمام قفل ها را باز خواهم کرد ماه پنهان گشت و او را من به جایش بازگردانم پیر مرد پاکدل قرقرکنان خوابید و مرا بگذاشت با خار خیال خویش زودتر ای کاش ماه را می خواند دیرتر ای کاش برمی خاستم از خواب
542,125
شیهه
سیاوش کسرایی
خانگی
حیات من علفزاری است که من چون اسب کولی مست و بی سامان به باد افکنده یال و سم به سنگ و صخره ها کوبان چرا یک سو نهاده می دوم بر آن شتابان می گریزم می گریزم روز و شب از آن مرا پ اسخ بگویید ای کمنداندازهای چابک گستاخ دگر این گردن سرکش کسی را بر سر شوقی نمی آرد ؟ و یا آن ریسمان مهر پوسیده است و تابی بر نمی دارد ؟
542,126
طرح
سیاوش کسرایی
خانگی
خورشید در بلندترین اوج دریا با ناز ژرف ترین خواب ماهی دل دل زنان و چشم به دریا سایه صیاد و ماسه در نگهش پر ساحل تفته ساحل تا دوردست خالی خالی
542,127
چشم نه گوش و دهان
سیاوش کسرایی
خانگی
هر روز کمین می کند او بر سر راهم می گریدم آن گاه چو می گردم تنها می اید می خندد می پیچد در من می بوسد می ایستد آخر به تماشا می جویم می پویم می پرسمش احوال افسوس که او را سر پاسخ گفتن نیست افسوس که او گوش و دهن نیست چشمی است سراپا وین چشم نگاهی است نوازش گر و پرسا با او غم درماندگی ام را می گویم از کارم از بارم از دار و ندارم در تو همه دلبستگی ام را می جویم می گویم می گویم می گویم و او باز خاموش مرا می نگرد تشنه و جویا ما رهگذر کوچه و پس کوچه و از دور پاییز دود لنگان لنگان پنهان به درون شنل قرمز و زردش ز پی ما ناگفته بسی مانده نشنیده یکی حرف یکباره خیابان هیاهوگر می بلعدمان سخت گم می شود او در دل جمعیت و من تنها بر جا
542,128
کرانه عظیم دوست داشتن
سیاوش کسرایی
خانگی
همچو دانه های آفتاب صبح کز بلند جای کوه پخش می شود به وی جنگل بزرگ و تمام مرغهای جنگل بزرگ را در هوای دانه ها ز لانه ها می کشد برون نگاه تو مرا ز مرغهای راز می کند تهی همچو گربه ای پناه آوریده گرد من می خزی و چون پلنگ می نشینی عاقبت برابرم و مرا نگاه سخت سهمنک تو رام می کند خواب می کند کم کمک به سوی داغگاه مهر می برد همچو موجهای تشنه خو که می دوند رو به سوی آفتاب پای در نشیب در غروبهای سرخ و خالی و خفته دل به گرمی نوازش نگاههای خسته تو می دهم سر به ساحل تو می نهم ای کرانه عظیم دوست داشتن ای زمین گرمسیر
542,129
پیام
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
به نظر می رسد که قلب شهر ایستاده است و تنها صدای گام سربازان است که در کوچه ها طنین می افکند ما اما هراسی نداریم چه درین سکوت واژه ی مقدس نه گسترشی با ابعاد جغرافیای وطن یافته است چه این بار سرنیزه های قلم از کاغذها برخاسته و در برابر سینه استبداد نشانه رفته است ما تنها نبوده ایم هیچگاه تنها نبوده ایم آنک تلاش و خروش خلق ولی این بار سپاهیانی با سلاحی دیگر به یاری رسیده اند دوستان ! به آن کارگر حروفچین از من پیام بفرستید حروف را آماده کن آزادی از راه می رسد
542,130
مصب
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
شط در شط آدمی رود خروشان خلق رودهای خروشان در مصب تنگ ژاله راه دراز پیمودگان زائران آزادی نه از خیابان آذربایجان نه از مسگر آباد نه از جوادیه نه از خانی آباد که از دوردست تاریخ بی پرچم و بی علامت با درفش تن و چنگ فروبسته مشت به نشان دادخواهی جهیده از حریم اما در جامه ی عفاف ستوه آمدگانی دیگر مادر خواهر دختر واژه بزرگ بیدار زن زن در همپایی و همراهی زن در نماز جماعت زن در ستیز زن در ایثار خون آنگاه درود و دعا خروش و فریاد و پیوند سرود و صلوات جوش خوردگی زخمی کهن با مرهم اتحاد انبوهه به هم برآمده دریا در گریبان خیابان بی شمارهای کین و براده های خشم برای چشم دشمن و آنک پیشواز پسرم پسرانم سربازان وطنم سلام علی سلام ناصر سلام حسین سلام کبر تقی مصطفی شما کجا اینجا کجا ؟ یاد یاد باد صبح روستا شام دهکده و زمین افتاده قریه بی بازوی توانای شما بچه ها گل گل برای اینها گل به جانتان گلهای سر سبد این آب و خاک انفجار رهایی گلوله های کور گلوله های هار و زبان سرد سرنیزه در گوشت خام جوانان گلهای زخم گلستان خون ریزش بیگاه برگ و بار انسانی فرود کال میوه ها پاییز پیشرس ساعت و تسبیح و النگو کفش و کلاه چادر سیاه با کشتگان بی آواز در میدان و اینک آغازی دیگر با برادری با پرستاری خون کارگر در رگ پیشه ور و پیکر مذهبی بر شانه دانشجو و جبهه زنان در پناه مردان پارسا او مثبت ب منفی آآ هدیه خون بی پرسش از عقیده و ایمان جان یکی در جان دیگری پیوندی با بهای گزاف درهم بافتگی الیاف ررودها در گلوی مصب برای برآمدن سرود دریا سلام با سرب ؟ گل با گلوله ؟
542,131
دیداری با آتش و عسل
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
آذربایجان را می ماند سخت و صبور و سترگ کوه با برفی بر تارک با خورشیدی در انبان آذربایجان را می ماند آزاد آزادی ستان اما زندانی زمان آذربایجان را می ماند انبوهه خاطره و یادگار از شهید و زنده بندی و رها و پیدا و پنهان آری به تمامی آذربایجان می ماند این یک تن این روستامرد شیشه وان صفر این سومین باقر و ستارخان در قلب و چشم او همیشه سهمی برای ماست از آتش زردشت و عسل سبلان کنار نوخاستگان گلهای تشنه به گفتگو چه خوش نشسته بود این پیر تهمتن مهربان که هم صخره بود و هم سایبان پیرزن مراغه ای که با شاخ گلی راه دراز را به زیارت آمده بود شیرین می گفت: باخین بیزیم قهرمان بیزیم قهرمان
542,132
از قرق تا خروسخوان
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
شب ما چه با شکوه است وقتی که گلوله ها آن را خالکوبی می کنند و دل ما را دلهای مظطرب ما را در دو سوی شب بانگ الله کبر به هم وصل می کند شب ما چه باشکوه است وقتی که تاریکی شهر را متحد می کند شب ما چه با شکوه است وقتی که دستی ناشناس دری را بر رهگذری مبارز می گشاید و شوق و تپش در دالان بازوی هم را می فشرند شب ما چه با شکوه است وقتی که نظامیان در محاصره چشمان شب زنده دارمان اسیرند شب ما چه غمگنانه با شکوه است وقتی که فریاد و ستاره در آسمان گره می خورند و بر بامها سایه ها خاموشانه ترحیمی ساده دارند از قرق تا خروسخوان شبروان دل ما را در کوچه ها چون مشعلی دست به دست می گردانند و خواب بیهوده بر فراز شهر پرسه می زند کشتگان سحر را نمی بینند اما صبح حتمی الوقوع است
542,133
فروبستگی
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
اعتصاب واژه ای سهمگین تر از حریق در پالایشگاه اعتصاب سریعتر از گذر گلوله در خبرگزاریها اعتصاب جلاد هفت خواهر پیر یائسه اعتصاب لکه چرب و بوینک بر کلاه سیلندر و اعتصاب پوشش پولادین مقابل دولت نظامی تو نانت را به نیمه می خوری او ماهیانه اش را در میان می گذارد کاسب نسیه می پذیرد و پسرم قلکش را می شکند می بینی رفیق مهربانی به شهر باز میگردد قلم به قسم ایستاده و کار به کم کاری نشسته و در برابر آنکه مسند خداییش را دیگر بار می طلبد خلقی بانگ بر میدارد لااله الا الله جوش خون بر کناره های کویر شکفتن گلبرگهای فولاد در باغ ذوب آهن و قهر قیافه ها در سراسر وطن و نه تنها دروازه قلبم فروبسته بر دشمن است که خانه خدا خانه دانش و خانه کار هم مادر بر سجاده و همسایه در اذان نفرین را نیز به دعا افزوده اند بدا بر این به در افتاده از دل پارسیان ما در اعتصابیم و هر شامگاه کشتگانمان را شماره می کنیم مشهد و شهیدان تازه تبریز و سرداران جوانتر اما آبادان از دل خاکستر ققنوسهای دیگر پرواز می دهد بوی نفت و بوی خون بوی شور خون اما عطر دیگری هم در فضا موج می زند دشمن مسلح است ما بی شمار همه را از دم نمی توان کشت آن که می ماند از صفوف ماست نه کارمان را که سلام و لبخند و نگاهمان را حتی از آنان دریغ بداریم دریغ بداریم همه نیکی های زمین را که عمری به پایشان ریختیم و نه در خورشان بود تا تنها تنها تنها در جنگل سرنیزه هاشان هم را بدرند و ما بدین همبستگی در فروبستگی بر ساق بلند شکیبایی واژه ای به شکوفه بنشانیم آزادی
542,134
قصیده دراز راه رنج تا راه رستاخیز
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
از خانه بیرون زدم تنها که در خود نمی گنجیدم چنانکه جمعیت در خیابان و خیابان در شهر نه دلکاسه حوصله دریا نداشت جانوری بودم شاید اژدهایی که دهانم در کار بلعیدن شهیاد بود و دمم پل چوبی را نوازش می کرد های های افسانه از واقعیت جان می گرفت هر گام از هر گوشه شهر بر راهی واحد می دوید پاها فرشی تازه می بافت قالی تاریخ نوپایی و نوزبانی کالی در کردار ورزش سبک برآمدن با هم آمدن اما در مجموع سماع جادویی اتحاد مزارع سیاهپوش آدمی با غنچه مشتهای سفید و سرود سرخ شهادت بر پرچم و کینه در شعر می گردید پیری در پیاده رو می گریست و اینده دست در دست پدر یا بر سینه مادر همراه می آمد دیوارها دفتر وقایع و آرزو بود آتش نامه های خلق به صف می رفتیم که صف شدن را به سالیان تومان آموخته بودی هر سپیده دمان در صف تیر باران شدگان به نیم شبان در صف زندانیان به نیمروز در صف طویل ملاقات کنندگان به شامگاهان در صف خواربار و هرگاه و بی گاه در صف نفت واینک صف در صف برابر تو بودیم ای مردمی شکن توده ی تیره ای بودیم خال کبود غم بر گونه شهر و در برابر دشمن سربی کوره ای گداخته از خشم نه تبری برای کشتن نه تبری برای شکستن اما گرمایی به کفایت برای ذوب کردن گرچه به سوگی عظیم برخاسته بودیم ولی حضور همگان شادی آورده بود شور آورده بود در کربلای حاضر حسین نه مرثیه که حماسه می خواست به کربلای تو آمدم حسین نه بدان گذرگاه امتی اندک با تو ماندند و ماندگار شدند با تو آمدم بدان مهلک که معبر ملتی است و نه به دین تو که به ایین تو ااز سر صداقت به شهادت با تو آمدم تا عاشورا را به اعشار برم به عشرات برم تا این گلگونه را درشت کنم درشت تر کنم و شنلی از خون برآرم شایسته اندام مردمم در من بنگر حسین نفتگرم خدمتکارم آموزگارم طواف و باربرم قلمزن و اندیشه گرم نهال نازک اندوه نه درخت خون از ریشه سهمگین حسرت در پیگیری رد خون حسین به کسان رسیدم به بسیاران تا شبنم سرخ تو نیز بر من نشست و شکفتم و اینک راهی دراز بایدمان رفتن نه از پل به میدان و نه از مدینه به کوفه و کربلا راهی از رنج تا رستاخیز از ستمشاهی تا برادری تنها رفتم و خلقی به خانه بازآمدم گندمی که در غلاف لاغر خویش خرمنی بارآورد
542,135
چراغی فرا راه توفان
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
به فصلی که عریانی درختان را هزار برگ سیاه مشق قیام می پوشاند و دیوارها حتی آرزونامه های رایگان مردمند به روزگاری که هر عابر آرام کز کنار تو می گذرد حرفی است که حادثه ای را اعلام می کند و در هنکامه ای که قلم پا با دوات قلب در صفحه وطن واقعه می نگارد خاموشی ات در بزم گزمگان و سوگ عزیزان هزار سعدی فصاحت است هزار فرخی شجاعت بگذار تا مردمش بگشایند زرادخانه ای را که نامردمی بر آن مهر و موم می نهد و در بستگی اش گشایشی است در کار خلق بنگر چه گذار گلگونی دارند و چه هول همایونی واژه ها در خیابان کلمات صف در صف و جمله ها در ستونی واحد دوشادوش می روند تا نه تنگنای روزنامه ها که گسترده فتحنامه ها را تسخیر کنند آفرین بر تو که جویبار نازک آوازت را به سرود این رود می افکنی تا به دریا رسی هان تلاطم موج و آب دریا دریای مشوش توفانت از کدام سو بر می خیزد تا چراغم را فراراهش برآورم
542,136
بهشت زهرا
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
در هوای تر پس از باران من خود برادرم را دیدم فراز گورش ایستاده قدکشیده و دستها برافراشته بالای بلندش هر دم فراتر می رفت تن از سروها گذرانید بالا و بالاتر شد بهتر دیدنش را سر بر کردم خورشید بود که همه جا را می پایدد چه رشدی دارند رفتگان چه اوجی وقتی به سربلندی مرده اند بهشت زهرا پایان نیست نه برای آنان که شهیدی را چون دانه شکافته خون در خاک می نهند نه برای آن که می رود تا باهستی زمین یگانه شود نه بهشت زهرا پایان راه هیچ کسی نیست دستهای ناشناس برگورهای نو ناشناخته گل می گذارند و علامت می نهند در اینجا جان باختگان به حساب خلق آمده اند نه خانواده بر زمین ناهموار در هر کنار گوشه چند تکه سنگ و سفال و شتاب خطی بر مقوایی نشان مقبره شکوهمند شهیدی است از چهارده تا بیست و چند ساله جوانی بدین خاک مالیات می دهد و هم این جوانی است که پهنه گورستان را شخم زده دانه فشانده است مزارع نمونه انقلاب اینجا سرود است و صف و آنجا کتاب که دست به دست می رود آن سو نمایشگاه عکس و این سو گپ و گفتگو می بینید چگونه زندگی خانه مرگ را هم دانشگاه کرده است و حاصل آنکه جمع زرهی از آگاهی می پوشد تنها سلاحی که این روزها به رایگان پخش می شود اینک بترسید از من که من با سپاه رفتگان آمده ام با جوش خون شهیدان آری بترسید از من که من با نیروی مرگ به جنگ شما بازگشته ام
542,137
هزاردستان
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
نه جار نزنید درها را باز کنید پنجه ها را فراختر بگشایید کوچه بدهید کوچه بدهید اوست که می اید من با هزار نشان می شناسمش مادربزرگ گفت خروسخوان می اید می دانم هم اوست که می اید نه پری بر کلاه نه پیرایه ای بر تن این یل پهلوان ماست نامش !؟ هرچه بنامیدش چیزی با صفت کار مداوم از دستانش می شناسمش هزاردستان است ببینید چه خوب راهش را می گشاید چه استوار گام برمیدارد بله خیلی ها می شناسندش بوسه ها گل و گلاب و چراغانی برای اوست دور بوده اما دیر نکرده خشن است اما روراست نه نترسید نه هیچکس را یارای گستاخی با او نیست پیغامش را می آورد جواب همه را می دهد و کارش را تمام و کمال می کند پس راه را باز کنید کوچه بدهید و آماده باشید این اوست که می رسد
542,138
در بزم یاد شمایم
سیاوش کسرایی
از قرق تا خروسخوان
شهر از شادی شکفته و گل فریادها به هوا پرتاب می شود پیاپی درها دهان و پنجره ها آغوش و آنگاه هلهله دستها و دستمالهاست با گسستگی رشته مروارید نقل بر شیب زمین سلام و بوسه هورا و همهمه و شور و شعر شعر آزاد شعر مردمی شهر به رقص ایستاده در تبسم چراغان اما من فشرده و دلتنگم که عزیزانم را در کنار ندارم شهیدانم را و تاجی بی سر یا سری بی تاج را تا نثار پایشان کنم هدیه آن ایام رنج و شادی این دم در بزم یاد شمایم فشرده و دلتنگ با شاخه گل یخ با شمع سوخته و با شراب خون
542,139
مجسمه فرودسی
سیاوش کسرایی
آوا
تناور صخره ای بر ساحل امید ستون کرده است پا داده است سینه بر ره توفان پی افکنده میان قرن ها طغیان دو چشمان خیره بر گهواره خورشید ستیز جزر و مد ها پیکر او را تراشیده ز برف روزگاران بر سرش دستار پیچیده غروب زندگی بر چهره اش بسیار تابیده که تا رنگی مسین در متن پاشیده بود دیری که برکنده است با چنگال در چشمان عقابی آشیانه که مانده جای آن چنگال ها بر روی کوهستان چو جای تازیانه نگاهش رنگ قهر پادشاهان دارد و فتح غلامان نگاه خیره بر دریا نگاه یخ زده بر روی اقیانوس و صحرا نگاهی رنگ پاییز و شراب و رنگ فرمان به زیر بام بینی بر فراز گنبد لب ها فراهم برده سر گل سنگهای بی بر کوتاه شیار افکنده همچون آبکندی بر جدار راه خزیده روی گونه همچو مه بر دامن شب ها شبی اینجا درون یک شب سوزان زمین لرزیده که بشکسته ساییده دهان بگشوده و یک چشمه زاییده برش بگرفته یک لب یک لب جوشان لبی کز بیخ افکنده تناور ریشه دشمن لبی آشتفشان جاوید رویین تن لب تاریخ لبی گور پلیدی ها ی اهریمن لبی چون کهکشان مشعل کش شب ها لبی سردار فاتح در بر لب ها لبی چون گل گل آهن خدای قهرمانی ها بر این لب خورده بس سوگند تن عریان شده این جا ستایشگر اگر چه چشمه زاینده ای باشد که دیگر نیست نوش آور ولی در عمق جانش حک شده خورشید یک لبخند
542,140
کارگران راه
سیاوش کسرایی
آوا
عطش نهاد راه پرآفتاب پرواز باد گرم خورشید بی شتاب خاموشی وسیع تک چادر سیاه شن ریزه های داغ چشمان خشک چاه طرحی ز چند مرد بر پرده غبار یک کوزه چند بیل فرسودگی و کار
542,141
رقص ایرانی
سیاوش کسرایی
آوا
چو گل های سپید صبحگاهی در آغوش سیاهی شکوفا شو به پا برخیز و پیراهن رها کن گره از گیسوان خفته وا کن فریبا شو گریزا شو چو عطر نغمه کز چنگم تراود بتاب آرام و در ابر هوا شو به انگشتان سر گیسو نگه دار نگه در چشم من بگذار و بردار فروکش کن نیایش کن بلور بازوان بربند و وا کن دو پا بر هم بزن پایی رها کن بپر پرواز کن دیوانگی کن ز جمع آشنا بیگانگی کن چو دود شمع شب از شعله برخیز گریز گیسوان بر بادها ریز بپرداز بپرهیز چو رقص سایه ها درروشنی شو چو پای روشنی در سایه ها رو گهی زنگی بر انگشتی بیاویز نوا و نغمه ای با هم بیامیز دل آرام میارام گهی بردار چنگی به هر دروازه رو کن سر هر رهگذاری جست و جو کن به هر راهی نگاهی به هر سنگی درنگی برقص و شهر را پر های و هوی کن به بر دامن بگیر ویک سبد کن ستاره دانه چین کن نیک و بد کن نظر بر آسمان سوی خدا کن دعا کن ندیدی گر خدا را بیا آهنگ ما کن منت می پویم از پای اوفتاده منت می پایم اندر جام باده تو برخیز تو بگریز برقص آشفته برسیم ربابم شدی چون مست و بی تاب چو گل هایی که می لغزند بر آب پریشان شو بر امواج شرابم
542,142
شالیکار
سیاوش کسرایی
آوا
آسمان ریخته در آبی رود طرح اندوه غروب دختری بر لب آب روی یک سنگ سپید زیر یک ابرکبود پای می شوید پاهای گل و لای اندود پای می شوید و می اندیشد کار کار در شالی زار در دل رود کبود می دود سو سوی تک اختر شام و از آن پیکر تار که نشسته است بر آن سنگ سپید گیسوانی شده افشان بر آب نگهی گم شده در شالی زار
542,143
گریز زنگ
سیاوش کسرایی
آوا
رنگ چه ای ای دریچه های پر از مهر ؟ رنگ چه ای ای دو چشم روشن زیبا ؟ رنگ چه ای ای چکیده های زمرد ؟ رنگ چه ای ای شراب سبز فریبا ؟ رنگ جوانه ؟ جوانه های حیاتی ؟ یا که چو سرشاخه های زرکش امید ؟ رنگ خلیجی که خفته در بر مهتاب ؟ یا که چمنزارهای روشن خورشید ؟ رنگ خزان نیستی خزان پر مرگ است نیست خزانی به خنده های تو پیدا رنگ بهاری ؟ بهار تازه رس کال؟ یا چو کرانهای سایه خورده دریا ؟ پرتو فیروزه ای به دامن یک اشک ؟ یا نفس شعله ای به سبزی یک کوه ؟ سایه بیدی که اوفتاده به مرداب ؟ یا تن یک چشمه ی به جنگل انبوه ؟ رنگ چه ای ؟ ابر آسمان غروبی ؟ محو شده در دهان نیلی دریا ؟ رنگ گریزنده ستاره صبحی یا سحری ؟ نیم رنگ گمشده پویا ؟ رنگ چه ای خوشه های گندم نارس؟ یا که چو رنگ گل جزیره ابهام ؟ شبنم صبحی به برگ سبز نشسته ؟ یا ز تراشیده غنچه های شبه فام ؟ رنگ کبودی ؟ بنفش معبد زاری ؟ یا چو گناهی شراب رنگ و فریبا ؟ سبزی نخلی به ژرفنای بیابان ؟ یا صدفی بازکرده غنچه دریا ؟ عود سیاهی رمیده از دل آتش ؟ مرمر یشمی تو یا شکوفه سنگی ؟ من نتوانم چشید رنگ نگاهت سحر من ای سحر سبز رنگ چه رنگی ؟
542,144
کولی من
سیاوش کسرایی
آوا
عشق من گردبادی است وحشی دختر دشت و آشفته کوه عشق من کولی بی قراری است مست و آواره و راه پیما باد صحرا بود رهبر او شب به روی کرانهای دریا آتش افروزد و خسته افتد شعله بر موج نیلی گریزان موج لغزان که آتش بگیرد لیک او خفته بر ماسه نرم روز بر راههای پر از مه در نوردد دل جنگل سبز می سپارد شب رفته ای را بر نگاه دل یک ستاره می پرد همچو پروانه ای شاد عشق من کولی بی قراری است هیچ مرزی نبیند قرارش آهویی از بشرها رمیده است نازنین است و زیبا فرارش گر بماند به شهری بمیرد آب شیرین او تلخ گردد گر بماند به گودال یک عشق رود طغیانی بی سکونی است هر دمش بستری تازه باید می نپاید به یک کوی و برزن روزی او در برم خواهد آمد بگذرد روزی از کشور من روزی آن برهنه پای وحشی از شتابش بگیرد بر من بادها داده اند این گواهی روزی اید ز ره عشق کولی پیچد اندر برم پای تا سر همچو موهای فرتوت جنگل دور ساق چنار کهنسال ککلی روی ما لانه سازد من در آغوش او بشکفم باز مست گردم ز بوی تن او مست یک خار خار بیابان مست زیبایی کس نچیده آشیان می کنم در بر مار چشم او قصه های یاد دارد از غروبی که میرد بهدریا راز تنشویی مه به مرداب از اجاقی به جا مانده در دشت قصه چشمه های طلایی گوید از شهر پایان عالم کشور آفتاب و پرستو گوید از مردمانی که آن دور پشت آن کوه آبی به رنجند گوید از درد گسترده در راه رنگ گلها که بوییده گوید نام آن ها که بوسیده گوید گوید از رنگ هاییکه زیباست گوید از رقص هایی که کرده در شب عیش صحرانشینان عشق من عشق ولگرد کولی دارد از ریشه های درختان یک طلسم سیه روی سینه هدیه ای می کند روز باران سحر آن عشق و آوارگی هاست من گناه شب تلخ مستی او گیاه بیابان و خودرو هر دو آویز یک عشق کولی هر دو گمراه یک راه بی بن می نشانیم خاری به پیوند تا نژادی دورگ در سحرگاه بشکفد روی یخهای یک دل بر طبیعت زند نیش یک گل روی دامان پاک از گناهی یک ستاره چکد اشک یک عشق او نماند بسی در بر من چون نخواهد که قهرم بیند چون نخواهم که قهرش بینم می رود همره سایه ابر سوی شهری که نامی ندارد روز باران که بر جنگل خشک قطره های فراوان ببارد در غروبی که از پشت نی زار مرغ مرداب آوا برآرد چشم من می دود روی راهش روی این جاده قهوه ای رنگ در درون مه راز پرور ناله چرخ چاهی بپیچید ناله چرخ ارابه اوست چون نوای دلی پی شکسته نغمه چرخ ارابه او می تپد در همه نبض هستی بشنوید از دلم چرخ چاه است کوبد آهنگ او سینه من بشنوید این ز ارابه اوست روزی اید وی و طی کند باز سرزمین غبار آور دل رنگ گیرد رخ محو و تارش پای گیرد در اید ز رویا بادها داده اند این گواهی در کف من طلسم سیاهی است یادگاری است از روز باران ریشه ای از درختی است وحشی ریشه عشق تلخ و تباهی است دوست دارم طلسم سیاهم
542,145
چشمه
سیاوش کسرایی
آوا
در پناه بته ای روی کمرگاهی دور چشمه ای بود نهان زمزمه گر چشمه ای بود سراینده دلشادی ها چشمه ای روشن و روشنگر تاریکی ها روی هر دامنه و دره دوید رخ آِفته علف ها را شست بوسه زد زلف گل وحشی را دل خاموش چمن را کاوید هیچ کس چشمه جوشنده به چیزی نگرفت صورت هیچ کسی در دل او سایه نزد بر لبانش چه سخن ها که کس آن را نشنید بر جبینش چه شکن ها که کس آن را نزدود گرچه پیوند نهان با دل کوهستان داشت آرزو داشت ببیند رخ دریا ها را آرزو داشت بریزد به دل اقیانوس تا نیای خود را آه اگر دشت عطش کرده لبانم نمکد یا اگر س ینه آن کوه نکوبد بالم یا اگر تندی این راه توانم نبرد ماسه ساحل امید به تن خواهم شست روی دریای پر از موج گران خواهم دید گر چه کس نغمه این چشمه نه بشنود هنوز باز در روی کمرگاه و فراز دره چشمهای هست که او زمزمه دارد بر لب چشمه ای هست که می جوشد باز چشمه ای هست به راه
542,146
پس از من شاعری اید
سیاوش کسرایی
آوا
پس از من شاعری اید که اشکی را که من در چشم رنج افروختم خواهد سترد پس از من شاعری اید که قدر ناله هایی را که گستردم نمی داند گلوی نغمه های درد را خواهد فشرد پس از من شاعری اید که در گهواره نرم سخن هایم شنیده لای لای من که پیوند طلایی دارد او با من و این پیوند روشن قطره های شعرهای بی کران ماست ولی بیگانه ام با او و او در دشت های دیگری گردونه می تازد پس از من شاعری اید که شعر او بهار بارور در سینه اندوزد نمی انگیزدش رقص شکوفه های شوم شاخه پاییز که چشمانش نمی پوید سکوت ساحل تاریک را چون دیده فانوس و او شعری برای رنج یک حسرت که بر اشکی است آویزان نمی سازد پس ازمن شاعری اید که می خندد اشعارش که می بویند آواهای خودرویش چو عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج که می روبند الحانش غبار کاروان های قرون درد و خاموشی پس از من شاعری اید که رنگی تازه داررنگدان او زداید صورت خاکستر از کانون آتش های گرم خاطر فردا زند بر نقش خونین ستم رنگ فراموشی پس از من شاعری اید که توفان را نمی خواهد نمی جوید امیدی را درون یک صدف در قعر دریاها نمی شوید به موج اشک چشم آرزویش را پس از من شاعری ‌اید که می روبد بساط شعرهای پیش که می کوبد همه گلهای به پای خویش نمی گیرد به خود زیبایی پرپر نگاه جست و جویش را پس از من شاعری اید که با چشمم ندارد آشنایی آسمانهای خیال او و او شاید نداند می مکد نشت جوانی را ز لبهای جهان من و یا شاید نداند غنچه های عمر ناسیراب من بشکفته درکامش و یا شاید نداند در سحرگاه ورودش همچو من رنگ خواهم باخت پس از من شاعری اید که من لبهای او را درد هان شعرهای خویش می بوسم اگر چه او نخواهد ریخت اشکی بر مزار من من او را در میان اشک و خون خلق می جویم و من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت
542,147
مارافسا
سیاوش کسرایی
آوا
بگیر از سقف این قندیل ها را نگون کن روشنی را تا بمیرد ببر آن دودنک دیده آزار فروکش شعله را تا پرنگیرد ببر آن جام را بردار آن می رها کن باده را در بوسه جام شبستان را تهی کن از هیاهو سبک بردار پا آهسته کن گام بگو دروازه بانان دربندند بگو تا شبروان دیگر نخوانند عسس ها را بگو خاموش باشند بگو تا گزمه ها استر نرانند سخن آهسته !‌ مارافسای خفته است ز افسونهای ماری سخت زیبا نمی دانم چه ها بر او رسیده که برناید از این آواره آوا دم سحر آفرینش مانده اموش کلام روشنش در کام خفته است دو چشمش گر چه انگاری که بیناست شبی را درنگاه خود نهفته است چه غوغا ها که می افکند در شهر به سحر نغمه و چشمان جادو به فرمان نگین سبز او بود نگاه مارهای پر تکاپو شبی در پیچ و تاب دامن شمع به سایه روشن اندر گردش عود بر آوای نی اش رقصید یک مار توان از دیده بینایش بربود میان رنگهای نیم مرده به آهنگی که می نالید در تب دو خواب آلود چشم زهر خورده دو گوی مست تابیدند در شب می پرخنده تا افسونگری کرد دو جادوی سیه بشکفت در جام تراوید از نگاهش عطر یک زهر چکید اندردهانی زهرآشام بپوشان باز آن روزن بپوشان شب تاریک را تاریک تر کن که دیری نیست مارافسای خفته است ورا بگذار و از این شب گذر کن
542,148
موج
سیاوش کسرایی
آوا
شناور سوی ساحل های ناپیدا دو موج رهگذر بودیم دو موج همسفر بودیم گریز ما نیاز ما نشیب ما فراز ما شتاب شاد ما با هم تلاش پاک ما توام چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا شبی درگردبادی تند روی قله خیزاب رها شد او ز آغوشم جدا ماندم ز دامانش گسست و ریخت مروارید بی پیوندمان بر آب از آن پس در پی همزاد ناپیدا بر این دریای بی خورشید که روزی شب چراغش بود و می تابید به هر ره می روم نالان به هر سو می دوم تنها
542,149
خواب
سیاوش کسرایی
آوا
دریا درون بستر من غوطه می خورد وین های و هوی اوست فریادهای من ازهای من رنگین ترانه های دل انگیز شاد من فریادهای من همه از من گریختند بر گیسوی شکسته امواج بالدار یک شط زهر از بر مهتاب ریختند امشب مرا چه می شود از این شراب خواب ؟ لرزید در کرانه دریا غروب سرخ در جام چشم من شب تلخی چکید و خفت اسبان ابر یکسره کندند در هوا گردونه های باد سپیدی ز روز رفت یک سایه در سیاهی آواره غروب خشکید بر افق دریا غریو می کشد از آشیان هنوز در های و هوی او آن گیسوان سبز با رشته های باد در کار جست و جوست در سیاه ریز شام چشمی شکفته می شود از عمق آب ها آرام و نرم نرم می بلعدم به کام مردی خمیده پشت در قلب کوچه ها فانوس می کشید تابوتی از برابر چشمان من گذشت بالا گرفت آب لب های من مکید این سایه های خشک به دیوار مانده چیست ؟ تصویرهای کیست ؟ امشب چرا دگر به سرانگشت به مرداب ابرها اهریمنان شب کندند روی گرده هر موج قبرها گیسو درون زهر به خود تاب می خورد می لغزدم به بر می پیچیدم به گردن و می گیریدم دهان می رقصدم به چشم می تابدم به دست خاموش رامشگران مست خنیاگران شوم ای دختران وسوسه کافی است رقص مار آرام آرام و بی صدا یک سایه بر دریچه من تاب می خورد در آسمان شب موی سیاه باد به مهتاب می خورد دریا دوباره می کشدم روی ران خویش موجی به گرد گردون من می دود به ناز افسانه های خواب مرا می برد بهپیش آنجا هزار دختر چنگی به ماهتاب آشفته اند موی پوشیده اند روی آویز گشته اند ز گیسو به چارمیخ معشوفگان من ؟ امیدهای من ؟ من می شناسم این همه را ای وای دریا درون بستر من گریه می کند خاموش و بی صدا تابوت ما می گذرد در سکوت شهر شادند سایه ها آهسته یک صدای تب آلود و آشنا از بین های و هو می خواندم به پیش گوشم ولی نمی شنود گفته های او سر می دهم صدا ای دختران شاد برقصیدم در حرم رامشگران مست شبستان خلوتم آرام و دلنشین بنوازید دربرم قلبم شرابخانه انگورهای اشک یک خوشه زندگی است آذین کنید با همه عشقهای من شهر سیاه و دیرگداز سکوت را در دوره های دور می ریخت بال شب می سوخت آشیانه دریا درون تب از عمق آبهای سیه چشمهای مرگ دم بزرگ می شود و باز پیش تر از پهنه اش ستاره و دریا گریختند امواج می کشند مرا باز پیش تر دریا به سان جام پر از زهر خوشگوار می ایدم به لب می بنددم به موج می آردم به روی می سایدم به بستر بی انتهای شب باد سیاه چون دم جادوگران پیر بر پیکر شکسته من ورد می دمد تابوت می دود پی من با دهان باز گیسو به گرد گردن من حلقه می زند دستی به سان ریشه خشک درخت ها از پشت سر به دامن من پنجه می کشد پاهای من به قیر دستان من به گل خورشید در سراچه قلبم به اشتعال یاران درد من سر می دهم صدا و صدایی نمی کنم یاران من سپیده سرایان شام من یاران درد من همه از هم گریختند الماس های اشک درایید از نگین ای اسب بالدار رهایم کن از زمین دریا درون بستر من بال می زند امواج می روند امواج می رمند امواج می شکوفند امواج می پرند تا شاخه می کشند به دامان آسمان من در میان بستر مغروق خود به خواب با شب چراغ قلب قلب مشوشم در لا به لای جنگل امواج می دوم فریاد می کشن فریاد می کشم روز از میان پنجره پیداتس بر افق
542,150
گلدان
سیاوش کسرایی
آوا
دلم گلدان گلهای سیاهی است نشانده ریشه ها درپیکر من ز خون سرخ من سیراب گشته شکفته در بهار بی برمن درنگی رهگذاران بنگریدش گل شبرنگ هم بوییدنی هست عروسان را نمی زیبد به پیکر ولی گل هر چه باشد چیدنی هست نهالش کنده ام از سرزمینی که در آن آرزوهای من افسرد توانم رفت و گل آمد در این شهر چراغ چشم من در راه پژمرد ببوییدش که دارد عطر اندوه سیه پوش جوانی من این گل اگر چه اختر تاریکفامی است بود خورشید غم پیراهن این گل هزاران غنچه می سوزد دراین باغ که تا وا می شود یک گل بدین رنگ گل قلب مرا ارزان میگیرید گران باشد گران باشد گل سنگ
542,151
اقیانوس
سیاوش کسرایی
آوا
پای تا سر سینه اما بی نفس بی خاطره گنگ و فراموشی هر صدایی در نگاهش گم به چشم ژرف خاموش پر تپش بی سایه در خود ایستاده سر به سر آغوش خشکی را به زیر پا نهاده باز ... باز و بیکرانه دامن افشان دور گستر باد ها را همسفر ساحل نشینان را نواگر یادها را در سینه اش مغروق چون نعش زنی سیمینه اندام نام ها از لب زدوده تن رها و بی سرانجام محو در مه هر سپیده شامگاهان ارغوانی ابر بر رویش دویده لکه ها از دید شب ها برتن او بوسه بس روز روشن خفته پیراهن او گیسوانش در کرانی شست و شو گر ماسه ها را پای او بر ساحل دور ره نشین ماه شب آبستن خورشید هر روز بستر توفان مغرور
542,152
پاییز ِ درو
سیاوش کسرایی
آوا
پاییز پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال بر سینه سپیده دم تو نوار خون آویختند با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست آمیختند پاییز میوه سحری رنگ سخت وکال واریز قصر اب تو در شامگاه سرخ نقش امیدهای به آتش نشسته است دم سردی نسیم تتو در باغ های لخت فرمان مرگ بر تن برگ شکسته است دروازه ها گشودی و تابوت های گل از شهر ما گریخت عطر هزار ساله امید های ما بارنگ سرخ خون بر خاک خشک ریخت فردای برف ریز پاییز هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ ای ننگ ای درنگ قندیل های یخ را چه کسی ذوب می کند ؟ وین جام های می را چه کسی آورد به زنگ ؟ پاییز ای آسمان رقص کلاغان خشک بال گل خانه شکسته در شاخه های فقر دراین شب سیاه که غم بسته راه دید کو خوشه ستاره ؟ کو ابر پاره پاره ؟ کو کهکشان سنگ فرش تا مشرق امید ؟ وقتی سوار هست و همآورد گرد هست برپهنه نبرد سمندر دلاوران چوگان فتح را امید برد هست آویزهای غمزده برگهای خیس وی روزهای گس چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست ؟ چون شد که دست هست و کس نیست دسترس ؟ در سرزمین ما بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا یک سرگشت نیست چنین تیره و تباه در جویبار اگرچه می دود الماس های تر و آواز خویش را می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر لیکن در این زمان بی مرد مانده ای پاییز ای بیوه عزیز غم انگیز مهربان
542,153
عاشق کش
سیاوش کسرایی
آوا
چو آن یغماگر از ره آمد و بنشست ببرد از چشمهای شمعدان سو را پریشان کرد در شب دود گیسو را گرفته چنگ افسون را ساز را در دست چو از راه آمد و بنشست نوا درتارهای چنگ خود انداخت دگرگون پرده ها پرداخت هزاران تار جان بگسست سبو را بر لبان عاشقان بشکست وفا را درنگاه فتنه گر گم کرد طمع در بردن دلهای مردم کرد چو او بازآمد و بنشست
542,154
بهار
سیاوش کسرایی
آوا
لاله های گلی رو کوها درمی آد توی هر دره ای بوی گلپر می آد شکوفه می کنن به ها و بادوما باز قد می کشن سبز جو گندما چل چله پارسالی می شه مهمون ما لونه شو می گذاره لب ایوانما از ده بالایی باز عروس می برن برای شادوماد گاو و بز می خرن اون تنور خاموشه باز آتیش داره می شه ننجونم پا تنور مشغول کار می شه کلاغه غار می زد یکی حالا می آد دسی دسی بچه ها بابا از را می یاد
542,155
باغ
سیاوش کسرایی
آوا
در به روی رهگذران باز بود باغ پامال گروهی مردم بیگانه بود نه نسیمی می وزید و نهخورشیدی نگاهی سوی این گلخانه داشت این نه گلزار این بهارستانی از خاشاک بود بته ها کج شاخه ها ژولیده مرغان در پناه خارها بلبلان خاموش آهوها به دام افتاده گل ها برگریز خاک قبرستان افشان رنگهای لال بود رنگ ها را پچ پچی در چشم بود ریشه ها پا پیچ گل ها بود و گل ها خاکسار گام ها باغ پامال گروهی مردم بیگانه بود جست و جو کردم نشان از باغبانش خواستم باغبان باغ قالی خفته بود
542,156
داغگاه
سیاوش کسرایی
آوا
چون سایه غم آور تنهایی سر بر دریچه ام ز چه می سایی ؟ در چشمه سار این شب جوشنده افشان مکن دو زلف چلیپایی بگریز از سیاهی شب هایم ای خوابگرد دختر رویایی دل داغگاه پیکر امید است نه جلوه گاه لاله صحرایی اینجا شکفته خار پریشانی اینجا شکسته غنچه زیبایی جز خون نبود هر چه که نوشیدیم این موج های ساغر مینایی بر باد رفت آتش این وادی کولی ! تویی و بادیه پیمایی
542,157
مست
سیاوش کسرایی
آوا
من مستم من مستم و میخانه پرستم راهم منمایید پایم بگشایید وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم می لاله و باغم می شمع و چراغم می همدم من همنفسم عطر دماغم خوش رنگ خوش آهنگ لغزیده به جامم از تلخی طعم وی اندیشه مدارید گواراست به کامم در ساحل این آتش من غرق گناهم همراه شما نیستم ای مردم بنگر من نامه سیاهم فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال از آتش اهریمن بدخو به امان دار هم ساغر پرمی هم تک کهن سال کان تک زرافشان دهدم خوشه زرین وین ساغر لبریز اندوه زداید ز دلم با می دیرین با آن که در میکده را باز ببستند با آن که سبوی می ما را بشکستند با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم با محتسب شهر بگویید که هشدار هشدار که من مست می هر شبه هستم
542,158
سکه
سیاوش کسرایی
آوا
خاطرم دریای پر غوغاست یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست خاطر دریا پریشان است سینه دریا پر از تشویش توفان است دست من درموج و چشمم سوی ساحل هاست قلب من منزلگه دل هاست نه بر این دریای سکونی نه به ساحل ها چراغ رهنمونی کی براید از افق شمع بلند آفتابم ؟ تا درنگ آرم دمی تا بیاسایم کمی تا در این امواج یادی یادگاری را بیابم ای درغیا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب سکه سیمین فروتر می رود در آب
542,159
آرزو
سیاوش کسرایی
آوا
سینه سوز است هنوز یاد خونین نبردی که گذشت ناله ها پر شد در سینه کوه شیهه ها گم شد در خلوت دشت همه نامردی و نامردی و ننگ صحنه جولانگه رزم دو همآورد نبود زخمی خنجر خویشیم افسوس جنگ جنگ دو جوانمرد نبود سنگر سوخته در پشت سرم طرح محوی از شهر نقش در چشم ترم تنم آغشته به خون خون از این سینه ویران شده دیگرگون کوله بارم بر پشت چوب پرچم درمشت با همه خستگی و خون ریزی با همه درد که می پیچم از آن بر خویش با همه یاس که صحراست به آن آلوده پیش می ایم ... می ایم پیش من بدین گونه نمی خواهم مرگ من بدین گونه نمی خواهم زیست من نمی خواهم این تلخ درنگ من نمی خواهم خاموش گریست شهر این شهر که با میوه صبح رنگ انداخته در چشمانم از سر تپه هویدا و نهان می کشاند به خود این پیکر بی سامانم نیست فرمانده من در این راه هیچ کس جز دل من هیچ کس نیست بر این راه دراز جز دلم قاتل من می تواند چون دگران ناله ای کرد و دراین وادی خفت می توان داشت از این خفتن امید حیات می توان رفت ولی چون مردان می توان مرد و به لب هیچ نگفت می خزم ب تن این شیب و فراز کاش پا داشت توانیی تن کاش با قمات آراسته می رفتم پیش کاش می رفتم می رفتم من
542,160
در شب پایان نیافته سعدی
سیاوش کسرایی
آوا
چه سپید کوهساری چه سیه ماهتابی نرسد به گوش جز رازی و شیون عقابی همه دره های وحشت به کمین من نشسته نه مقدرم درنگی نه میسرم شتابی به امید همزبانی به سکوت نعره کردم بنیامدم طنینی که گمان برم جوابی همه لاله های این کوه ز داغ دل قسردند چو نکرد صخره رحمی چو نداد چشمه آبی بنشین دل هوایی که بر آسمان این شب ندمید اختری کو نشکست چون شهابی به سپهر دیدگاهم به کرانه نگاهم نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی تن من گداخت در تب عطشی شکافتم لب سر آن ندارد امشب که براید آفتابی
542,161
چشم ها
سیاوش کسرایی
آوا
یک یک چراغ خانه ها گردید خاموش افتاد شهر از جنبش و رفت از تک و توش من مانده ام کنون و این چشم سیه پوش در کوچه ها این چشم ها را دیده ام من در آرزویم بارها بوسیده ام من این شبچراغ قصه تاریک شام است افسانه ای ز افسانه های ناتمام است این آخرین سوسوی شمع اشکبار است این چشمهای مردم چشم انتظار است این چشمها را پادشاهان کور کردند این چشم ها را بارها در گور کردند لیکن گیاه خش بود این چشم بی مرگ بشکست اگر باز آتشین آورد گلبرگ در رامش این شب که آرامش پسند است فریاد این چشمان ز هر کویی بلند است کنون مرا می پاید و دست و لبم را در این چنین تاریک شب فانوس می گیرد شبم را بر این ره مه خورده خاکستری فام بی گفتگو آرام با من می زند گام نیرنگ کردی آسمان تیره نیرنگ تا از سیاه چشم هایش یافتی رنگ هم رنگ این چشمان شدی باش همسنگ این دریا نیی ای آسمان پر ستاره ای چشمها ! با یکدیگر ما آشناییم ما پاسدارماندگار این سراییم در سوسویت من نغمه ام رامی سرایم راهی در این شب بر نگاهت می گشایم ناآور گلهای مریم رنگ آفرین تقش بال شاپرک ها ساز آور این آسمان ها و زمین ها در باغهایت گر نشانیی از گل شادی نرویاند پرپر مزن ای دیده بی خواب اندوه در هم مشو ای روزن غم های انبوه شب زنده دار! ای چشم من بیدارتر باش در زیر این سقف سیه یاد سحر باش ای منتظر مرغ غمین در ایانه من گل به دستت می دهم من آب و دانه لبخند را ازچشمه های آفتابی من می کشانم در نگاهت جاودانه من کهکشان در آسمانت می کشانم رنگین کمان درابرهایت می نشانم می کارمت در چشم ها گل نقش امید می بارمت بر دیده ها باران خورشید هر دانه اشک تو را پر می کنم من وان اشک پر گردیده کفتر می کنم آنگاه من رم می دهم این کفتران را می سوزم از پروازشان آن اختران آسمان را من می کنم بیدار باش ای چشم خسته من می کنم با این لب و این دست بسته من شیر خوار سینه های رنج و دردم همبازی این ببادهای دوره گردم من رهنورد دشتهای بی کرانم من تکسوار راه های ‌آسمانم گر کوره ها بگدازم من شعله رنگم گر خاموشی سنگم کند من لعل سنگم من گنج غم را از نهادت می ربایم فواره های خنده ات را می گشایم تا سو بگیرد چشم تو خون می کنم من شهری ز آتشپاره وارون می کنم دروازه هایت در به گفتارم گشایند ناقوس هایت شعر لبهایم سرایند ای دست بسته ! لبهای من غم گستر تو مه را به دستان می کنم من پاره پاره می سازم از آن ها هزاران صد ستاره آنگاه در این هنگامه وگردونه تازی یک شب به چشمت می کنم سیاره بازی من می کنم من می کنم بیدارباش ای چشم خسته من می کنم با این لب و این دست بسته در این شب درماندگی وین راه باریک فانوس غم در راه من همپای من باش گهواره بی تاب تن آسای من باش در خوابگاه آرزو بیدار من باش ای چشم های غم نشین غمخوار من باش یک یک چراغ آسمان گردید خاموش افتاد شهر خفته از تو در تک و توش من مانده ام در صبح این چشم سیهپوش بر صخره های ساحلت پرواز کردن بر گنج الماس سیه ره باز کردن در جادوی ایندیدگان افسون سرودن با مست چشمان توهمپیمانه بودن رفتن به شهر خوابها آنجا که دیگر تنها همای مهربانی می زند پر می خواهمت ای باغ بی گل می خواهمت ای آسمان بی ستاره
542,162
تشویش
سیاوش کسرایی
آوا
سنگین نشسته برف غمگین نشسته شب اندوه من به دل تشویش من به لب آتش اگربمیرد آتش اگر که سایه به صحرا نیفکند در راه گرگ ها به قافله ها می زنند باز سیمای بی نوایی و بی برگ باغ ها بانگ کلاغ ها
542,163
پرواز
سیاوش کسرایی
آوا
سال ها شد تا که روزی مرغ عشق نغمه زد برشاخه انگشت من آشیان آسمان را ترک گفت لانه ای آراست او در مشت من دست من پر شد ز مروارید مهر دست من خالی شد از هر کینه ای دست من گل داد و برگ آورد و بار چون بهار دلکش دیرینه ای سینهاش در دست هایم می تپید از هراس دامهای سرنوشت سخت می ترسید از پایان وصل وز پلیدی های خاطرهای زشت آه اگر روزی بمیرد عشق ما وای اگر آتش به یخبندان کشد خنده امروز ما در شان یاس اختران اشک در چشمان کشد من نوازشگر شدم آن بال و پر من ستایشگر شدم آواز او خواستم بوییدم و بوسیدمش با نیازی بیشتر از ناز او عاشقان هر کس که دارد از شما مرغ عشقی بر فراز شاخسار پاسداری بایدش هر روز و شب چشم ترسی بایدش از روزگار هر کجا در هر خم این رهگذر درکمین بدخواه سنگ انداز هست عشق من پرداشت آه ای عاشقان پربرای جنبش و پرواز هست در غروب یک زمستان سیاه مرغک من ز آشیان خود گریخت دور شد در اشک چشمم محو شد بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت در بهار پر گل این بوستان دست من تک ساقه پاییز ماند برگهای خشک عشقی سوخته بر فراز شاخه ها آویز ماند گرچه دیگر آٍمان ها تیره است شب ز دامان افق سر می کشد باز با پرواز مرغان بهار آرزویی در دلم پر می کشد می فریبد دل به افسون ها مرا می سراید بر من این آواز ها بال دارد مرغ عشق باز خواهد کرد او پروازها
542,164
انسان
سیاوش کسرایی
آوا
پایان گرفت دوری واینک من با نام مهر لب به سخن باز می کنم از دوست داشتن آغاز می کنم انگار آسمان و زمین جفت می شوند انگار می برندم تا سقف آسمان انگار می کشندم بر راه کهکشان در دشت های سبز فلک چشم آفتاب گر دیده رهنما در قصر نیلگون فانوس ماهتاب افکنده شعله ها با بالهای عشق پرواز می کنم با من ستارگان همه پرواز می کنند دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه آغوش می گشایم دوشیزگان ابر به من ناز می کنند پرواز می کنم در سینه می کشم همه آبی آسمان می آمدم به گوش نوای فرشتگان انسان مسیح تازه انسان امید پاک در بارگاه مهر اینکه خدای خاک در مسجد می شوند به هر سو ستارگان پر می کشم ز دامن شط شهاب ها می بینم آن چه بوده به رویا و خوابها سرمست از نیاز چو پروانه بهار سر می کشم به هر ستاره و پا می نهم بر آن تا شیره ای بپرورم از جست و جوی خویش تامیوه ای بیاورم از باغ اختران چشم خدای بینم بیدار می شوم دست گره گشایم در کار می شود پا می نهم به تخت سر می دهم صدا وا می کنم دریچه جام جهان نما تا بنگرم به انسان درمسند خدا این است عاشقان که من امشب دروازه های رو به سحر باز می کنم این است عاشقان که من امروز از دوست داشتن آغاز می کنم
542,165
آرزوی بهار
سیاوش کسرایی
آوا
در گذرگاهی چنین باریک در شبی این گونه دل افسرده وتاریک کز هزاران غنچه لب بسته امید جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمی روید من چه گویم تا پذیرای کسان گردد من چه آرم تا پسند بلبلان گردد من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت من چه گویم ای زمستان با نگاه قهرپروردت با قیام سبزه ها از خاک با طلوع چشمه ها از سنگ با سلام دلپذیر صبح با گریز ابر خشم آهنگ سینه ام را باز خواهم کرد همره بال پرستوها عطر پنهان مانده اندیشه هایم را باز در پرواز خواهم کرد گر بهار اید گر بهار آرزو روزی به بار اید این زمینهای سراسر لوت باغ خواهد شد سینه این تپه های سنگ از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد آه... اکنون دست من خالی است بر فراز سینه ام جز بُُته هایی از گل یخ نیست گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی خواهید دور از لبخند گرم چشمه خورشید من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید . هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد و اندرین تاریک شب تا صبح عطر صحرا گسترَش را از مشام ما نمی گیرد
542,166
بند باز
سیاوش کسرایی
آوا
او بند باز بود و اندر تمام شهر بدین پیشه او یکه تاز بود آرام چون پلنگ آزاد چون نسیم در آسمان چشم تماشاگران خویش می گسترید نقش می آفریدبیم همچون عقاب قله نشین بلند رای بر بند می نشست آنگاه با هزار فسون هراس خیز بر حاضران نفس را در سینه می شکست در زیر آسمان سرمایه ای نداشت به جز جان و ریسمان لیکن چه جان که بود سراپا خراب دل دل پای بند مهری بی پا و جان گسل افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقیت از صخره می کشاند بر دره هلاک اندوه بر عقاب که او را شکار خرد از قله های سر به فلک می کشد به خاک یک روز روی بند در جست و خیز بود بر رهگذار زندگی ومرگ و نام و ننگ با سرنوشت خویشتن اندر ستیز بود دختر میان مردم دیگر نشسته بود یک چشمه مانده بود آغوش ها گشود و به یم پای ایستاد سر را بلند کرد و به سوی ستارگان با دست بوسه داد فواره زد غریو تماشاگران او صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه خم گشت تا ستایش فتح غرور را در چشم هایی دختر زیبا کند نگاه لغزید روی بند افتاد از طناب افسوس برپلنگ اندوه بر عقاب
600,000
عید نوروز
امام خمینی
غزلیات
باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما صوفی و عارف ازین بادیه دور افتادند جام می گیر ز مطرب، که رَوی سوی صفا همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست، ز میخانه کنم رو به خدا عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار، ز بتخانه دری را بگشا گر مرا ره به در پیر خرابات دهی به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا سالها در صف ارباب عمائم بودم تا به دلدار رسیدم نکنم باز خطا
600,001
حُسن ختام
امام خمینی
غزلیات
الا یا ایها الساقی! ز می پُر ساز جامم را که از جانم فرو ریزد، هوای ننگ و نامم را از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد برون سازد ز هستی، هسته نیرنگ و دامم را از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را از آن می ده که در خلوتگه رندان بیحرمت به هم کوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را نبودی در حریمِ قدسِ گلرویان میخانه که از هر روزنی آیم، گلی گیرد لجامم را روم در جرگه پیران از خود بی‏خبر، شاید برون سازند از جانم، به می افکار خامم را تو ای پیک سبکباران دریای عدم، از من به دریادارِ آن وادی، رسان مدح و سلامم را به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه به پیرِ صومعه برگو: ببین حُسن ختامم را
600,002
جان جهان
امام خمینی
غزلیات
به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا پرده از روی بینداز، به جان تو قسم غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا گر نباشی برم، ای پردگی هرجایی ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا مده از جنت و از حور و قصورم خبری جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا
600,003
شرح جلوه
امام خمینی
غزلیات
دیده‏ای نیست نبیند رخ زیبای تو را نیست گوشی که همی‏نشنود آوای تو را هیچ دستی نشود جز بر خوان تو دراز کس نجوید به جهان جز اثر پای تو را رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار به دو عالم ندهم روی دل آرای تو را قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد آنکه در خواب ببیند قد رعنای تو را به کجا روی نماید که تواش قبله نه‏ای؟ آنکه جوید به حرم، منزل و ماوای تو را همه جا منزل عشق است؛ که یارم همه جاست کور دل آنکه نیابد به جهان، جای تو را با که گویم که ندیده است و نبیند به جهان جز خم ابرو و جز زلف چلیپای تو را دکه علم و خرد بست، درِ عشق گشود آنکه می‏داشت به سر علّت سودای تو را بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر نتوان شرح کنم جلوه والای تو را
600,004
دریای جمال
امام خمینی
غزلیات
سر زلفت به کناری زن و رخسارگشا تا جهان محو شود، خرقه کشد سوی فنا به سر کوی تو ای قبله دل، راهی نیست ورنه هرگز نشوم راهی وادیّ مِنا از صفای گل روی تو هر آن کس برخورد بَرکَند دل ز حریم و نکُند رو به صفا طاق ابروی تو محراب دل و جان من است من کجا و تو کجا؟ زاهد و محراب کجا؟ ملحد و عارف و درویش و خراباتی و مست همه در امرِ تو هستند و تو فرمانفرما خرقه صوفی و جام می و شمشیر جهاد قبله‏گاهی تو و این جمله، همه قبله نما رَسَم آیا به وصال تو که در جان منی؟ هجر روی تو که در جان منی، نیست روا ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوست موج دریاست، عجب آنکه نباشد دریا
600,005
ملک نیستی
امام خمینی
غزلیات
جزعشق تو، هیچ نیست اندر دل ما عشق تو سرشته گشته اندر گلِ ما اسفار و شفاء ابن سینا نگشود با آن همه جرّ و بحثها مشکل ما با شیخ بگو که راه من باطل خواند بر حقّ تو لبخند زند باطل ما گر سالک او منازلی سیر کند خود مسلک نیستی بود منزل ما صد قافله دل، بار به مقصد بستند بر جای بماند این دل غافل ما گر نوح ز غرق سوی ساحل ره یافت این غرق شدن همی بود ساحل ما
600,006
لب دوست
امام خمینی
غزلیات
گرچه از هر دو جهان هیچ نشد حاصل ما غم نباشد، چو بود مهر تو اندر دل ما حاصل کونْ و مکان، جمله ز عکس رخ توست پس همین بس که همه کوْن و مکانْ حاصل ما جمله اسرار نهان است درونِ لب دوست لب گشا! پرده برانداز ازین مشکل ما یا بکش یا برَهان زین قفس تنگ، مرا یا برون ساز ز دل، این هوس باطل ما لایق طوْف حریم تو نبودیم اگر از چه رو پس ز محبت بسرشتی گِل ما؟
600,007
خانقاهِ دل
امام خمینی
غزلیات
الا یا ایها الساقی! برون بر حسرت دلها که جامت حل نماید یکسره اسرار مشکلها به می بر بند راه عقل را از خانقاه دل که این دارالجنون هرگز نباشد جای عاقلها اگر دل بسته‏ای بر عشق جانان، جای خالی کن که این میخانه هرگز نیست جز ماوای بیدلها تو گر از نشئه می کمتر از آنی به خود آیی برون شو بید رنگ از مرز خلوتگاه غافلها چه از گلهای باغ دوست رنگ آن صنم دیدی جدا گشتی ز باغ دوست دریاها و ساحلها تو راه جنت و فردوس را در پیش خود دیدی جدا گشتی ز راه حق و پیوستی به باطلها اگر دل داده‏ای بر عالم هستی و بالاتر به خود بستی ز تار عنکبوتی بس سلاسلها
600,008
آفتاب نیمه‌شب
امام خمینی
غزلیات
ای خوب رخ که پرده نشینی و بی‏حجاب ای صدهزار جلوه‏گر و باز در نقاب ای آفتابِ نیم شب، ای ماهِ نیمروز ای نجم دوربین که نه ماهی، نه آفتاب کیهان طلایه دارت و خورشید سایه‏ات گیسوی حور خیمه ناز تو را طناب جانهای قدسیان همه در حسرتت به سوز دلهای حوریان همه در فرقتت کباب انموذج جمالی و اسطوره جلال دریای بیکرانی و عالم همه سراب آیا شود که نیم نظر سوی ما کنی تا پر گشوده کوچ نماییم از این قِباب ای جلوه ات جمالْ دهِ هرچه خوبرو ای غمزه ات هلاکْ کنِ هر چه شیخ و شاب چشم خرابِ دوست خرابم نموده است آبادی دو کوْن به قربان این خراب
600,009
دریا و سراب
امام خمینی
غزلیات
ما را رها کنید در این رنج بی‏حساب با قلب پاره پاره و با سینه‏ای کباب عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش، و ماهی برون آب حالی، نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت، پس از شباب از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد کی می‏توان رسید به دریا از این سراب هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب هان ای عزیز، فصل جوانی بهوش باش در پیری، از تو هیچ نیاید به غیر خواب این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه‏ای میاب ما عیب و نقص خویش، و کمال و جمال غیر پنهان نموده‏ایم، چو پیری پس خضاب دم در نی‏آر و دفتر بیهوده پاره کن تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب
600,010
درگاه جمال
امام خمینی
غزلیات
هر کجا پا بنهی حسن وی آنجا پیداست هرکجا سر بنهی سجده‏گه آن زیباست همه سرگشته آن زلف چلیپای ویند در غم هجر رُخش، این همه شور و غوغاست جمله خوبان برِ حُسن تو سجود آوردند این چه رنجی است که گنجینه پیر و برناست؟ عاشقان، صدرنشینانِ جهانِ قدسند سرفراز آنکه به درگاه جمال تو گداست فارغ از ما و من است آنکه به کوی تو خزید غافل از هر دو جهان، کی به هوای من و ماست؟ بر کن این خرقه آلوده و این بت بشکن به در عشق فرود آی که آن قبله نماست
600,011
سخن دل
امام خمینی
غزلیات
عاشق دوست ز رنگش پیداست بیدلی از دل تنگش پیداست نتوان نرم نمودش به سخن این سخن، از دل سنگش پیداست از در صلح برون ناید دوست دیگر امروز، ز جنگش پیداست مَی زده است، از رُخ سرخش پرسید مستی از چشم قشنگش پیداست یار، امشب پی عاشق کشی است من نگویم؛ ز خَدَنگش پیداست رازِ عشق تو نگوید هندی چه کنم من که ز رنگش پیداست
600,012
مکتب عشق
امام خمینی
غزلیات
آنکه دامن می زند بر آتش جانم، حبیب است آنکه روز افزون نماید درد من، آن خود طبیب است آنچه روح افزاست، جام باده از دست نگار است نی مدرّس، نی مربّی، نی‏حکیم و نی خطیب است سرّ عشقم، رمز دردم در خم گیسوی یار است کی به جمع حلقه صوفیّ و اصحاب صلیب است؟ از فتوحاتم نشد فتحیّ و از مصباح، نوری هر چه خواهم، در درون جامه آن دلفریب است درد می جویند این وارستگان مکتب عشق آنکه درمان خواهد از اصحاب این مکتب، غریب است جرعه‏ای می خواهم از جام تو تا بیهوش گردم هوشمند از لذّت این جرعه می، بی نصیب است موج لطف دوست، در دریای عشق بی کرانه گاه در اوُج فراز و گاه در عمق نشیب است
600,013
رخ خورشید
امام خمینی
غزلیات
عیب از ما است، اگر دوست ز ما مستور است دیده بگشای که بینی همه عالم طور است لاف کم زن که نبیند رخ خورشید جهان چشم خفاش که از دیدن نوری کور است یا رب، این پرده پندار که در دیده ماست باز کن تا که ببینم همه عالم نور است کاش در حلقه رندان خبری بود ز دوست سخن آنجا نه ز ناصر بود از منصور است وای اگر پرده ز اسرار بیفتد روزی فاش گردد که چه در خرقه این مهجور است چه کنم تا به سر کوی توام راه دهند؟ کاین سفر توشه همی‏خواهد و این ره دور است وادی عشق که بی هوشی و سرگردانی است مدعی در طلبش بوالهوس و مغرور است لب فرو بست هر آن کس رخ چون ماهش دید آنکه مدحت کند از گفته خود مسرور است وقت آن است که بنشینم و دم در نزنم به همه کون و مکان مدحت او مسطور است
600,014
عاشق سوخته
امام خمینی
غزلیات
پرده بردار ز رخ، چهره‏گشا ناز بس است عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است دست از دامنت ای دوست، نخواهم برداشت تا من دلشده را یک رمق و یک نفس است همه خوبان برِ زیبایی‏ات ای مایه حُسن، فی‏المثل، در برِ دریای خروشان چو خس است مرغ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است داد خواهم، غم دل را به کجا عرضه کنم؟ که چو من دادستان است و چو فریاد رس است این همه غلغل و غوغا که در آفاق بوَد سوی دلدار، روان و همه بانگ جرس است
600,015
مذهب رندان
امام خمینی
غزلیات
آنکه دل بگسلد از هر دو جهان، درویش است آنکه بگذشت ز پیدا و نهان، درویش است خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است آنکه دوری کند از این و از آن، درویش است نیست درویش که دارد کُله درویشی آنکه نادیده کلاه و سر و جان، درویش است حلقه ذکر میارای که ذاکر، یار است آنکه ذاکر بشناسد به عیان، درویش است هر که در جمع کسان دعوی درویشی کرد به حقیقت، نه که با ورد زبان، درویش است صوفی‏ای کو به هوای دل خود شد درویش بنده همت خویش است، چسان درویش است؟
600,016
دیدار یار
امام خمینی
غزلیات
عشق نگار، سرِّ سویدای جان ماست ما خاکسار کوی تو، تا در توان ماست با خلدیان بگو که، شما و قصور خویش آرام ما به سایه سرو روان ماست فردوس و هر چه هست در آن، قسمت رقیب رنج و غمی که می رسد از او، از آن ماست با مدعی بگو که تو و “جنت النعیم” دیدار یار، حاصل سرّ نهان ماست ساغر بیار و باده بریز و کرشمه کن کاین غمزه، روح‏پرور جان و روان ماست این با هُشان و علم فروشان و صوفیان می‏نشنوند آنچه که ورد زبان ماست
600,017
سبوی عاشقان
امام خمینی
غزلیات
برخیز مطربا، که طرب آرزوی ماست چشم خرابِ یارِ وفادار سوی ماست دیوانگی عاشق خوبان، ز باده است مستی عاشقان خدا، از سبوی ماست ما عاشقان، ز قله کوه هدایتیم روح الامین به سدره پی جستجوی ماست گلشن کنید میکده را، ای قلندران طیر بهشت می‏زده در گفتگوی ماست با مطربان بگو که طرب را فزون کنند دست گدای صومعه بالا به سوی ماست ساقی، بریز باده گلگون به جام من این خُمِّ پر ز می، سببِ آبروی ماست باد بهار پرده رخسار او گشود سرخیّ گل ز دلبر آشفته روی ماست ای پردگی که جلوه ات از عرش بگذرد مهر رُخت عجین به بُن موی موی ماست